خاطره نویسی های نساجی
نساجی بالاخره دست به قلم شد و ماجراهای سیاسی روزانه اش را با همان زبان طنز خاص خودش به نگارش در آورد .تاکنون چند عنوان از خاطرات فعالیتهای سیاسی رضا نساجی زواره دبیر تشکیلات انجمن اسلامی در وبلاگ شخصی اش با عنوان " اندیشه آزاد " و تیتر " دردنوشته های یک انجمنی " منتشر شده که مربوط با ماجرای درگیری اخیر وی و انجمن با مسئولین در پرونده انضباطی و قضایی اوست.
این نوشته ها از آنجا که او ترمزی برای گفتن حرف حق نمیشناسد و البته رفتارسیاسی اش با یک طنز اجتماعی خاص و البته گزنده همراه است جالب توجه می نماید .
بخصوص اگر او همه مسئولین دانشگاه از رئیس دانشگاه گرفته تا دوست عزیزمان آقای ناصری معاون دانشجویی دانشگاه و دیگر مسئولین دلسوز شامل مسئول سابق نهاد و دبیر کمیته انضباطی را سر یک سفره نشانده باشد .آنهم سفره ای ازجنس خاطره نویسی و البته طنازی سیاسی!!!!
دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........ .
طبقه بندی:خیلی خیلی مهم تاریخ:.................
شماره:................
به: مامور مخصوص از: دبیر نظمیه موضوع: حکم عضویت
با توجه به سوابق و برجستگي هايي كه در شما در مدت ترم گذشته سراغ داريم و با توجه به شرايط حاد فرهنگي دانشگاه جناب عالي به عنوان رابط خبري منصوب مي شويد.لذا تا پايات ترم تحصيلي شما وظيفه جمع آوري اخبار و اطلاعات را در سطح دانشگاه بر عهده خواهيد داشت.
ضمنا در جهت حمايت و تشويق جناب عالي در كارهاي فرهنگي متناسب با ميزان اخبار و ساعات فعاليت و هم چنين كميت و كيفيت اطلاعات ارسالي به دفتر براي شما مبلغي در نظر گرفته خواهد شد.لذا تا تاريخ ........ فرصت داريد در جهت قرارداد كار دانشجويي به...........مراجعه نماييد.
محل ماموريت شما به زودي ابلاغ خواهد شد. امضا:
دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........ .
طبقه بندی:خیلی خیلی مهم تاریخ:.................
شماره:................
به: دبیر نظمیه از: مامور مخصوص موضوع: کاردانشجویی و عرض ارادت
دبير محترم نظميه دانشگاه
لازم است به عرضتان برسانم كه بنده در حال حاضر در اتاق ...... خوابگاه .......حضور دارم و هم اتاقي هايم از حضور بنده در نظميه ناراضي بوده و بنده را به خاطر رفتاري كه با برخي از دانشجويان داشته و به آنها تذكر داده ام شماتت مي كنند.
به عنوان مثال تذكر اينجانب به ..........كه به درگيري فيزيكي انجاميد به گوش ايشان رسيده و از آنجا كه بنده دانشجوي شبانه هستم و حضورم در اتاق ايشان غير قانوني است از من خواسته اند كه از نظميه استعفا دهم وگرنه از اتاق اخراج خواهم شد.
لازم به ذكر است كه اعضاي اتاق،مؤسسين تشکل جديد انجمن اسلامي دانشجويان مستقل هستند و نسبت به سياستهاي نظميه به شدت معترضند.
ضمنا اميد است در تعداد ساعات رد شده براي اينجانب تجديد نظر و به ميزان ان افزوده شود.
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........ .
طبقه بندی:خیلی خیلی مهم تاریخ:.................
شماره:................
به:مامور مخصوص(313) از:دبیر نظمیه موضوع:محل ماموریت
آقاي............. مامور مخصوص(313)
نامه جناب عالي مبني بر تهديدها و فشار اعضاي اتاق.......خوابگاه مهندسی ........به دستمان رسيد.
لازم است در مقابل ايشان مقاومت نموده و در اتاق باقي بمانيد.با آقاي ......مسئول اداره....... هماهنگ شده تا از حضور شما در اتاق حمايت شود. از آنجا كه تشكل انجمن اسلامي دانشجويان مستقل كه اعضاي آن در اتاق مذكور به سر مي برند تشكلي منتقد و خطرناك است كه تحت لواي اسلام و عدالت خواهي و آرمان گرايي مسئولين را به شدت مي كوبد و تا كنون نيز از ما حمايت نكرده و تلاش ما براي كشاندن ايشان به سمت خود جهت بهره برداري و مقابله با انجمن اسلامي بي فايده بوده است.لازم است جناب عالي در آن منطقه فعالت نموده و اخبار و اطلاعات اين افراد را به ما برسانيد.به نظر مي رسد خطر اين افراد به مراتب بيشتر از خطر انجمني هاست چرا كه اينها حساب شده و با اصول و منطق خاصي نقد مي كنند و ادعاي بازگشت به ارزش هاي انقلاب را داشته
و قصد دارند ما را مقابل شهدا و انقلاب قرار دهند.لذا از اين پس شما با كد مخفي «محرم 1313» فعاليت نموده و لازم است كه به ايشان اعلام نماييد كه از نظميه دانشگاه كه استعفا داده ايد تا بتوانيد به صورت مخفي فعاليت نماييد و به دنبال يافتن بهانه،اشتباه و موارد خلاف از ايشان باشيد.
التماس دعا
دبير نظميه دانشگاه امضا
دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........ .
طبقه بندی:خیلی خیلی مهم تاریخ:.................
شماره:................
به: دبیر نظمیه از: مامور مخصوص(محرم 313) موضوع:ارائه گزارش
معرفي اعضاي گروهك به اصطلاح مستقل
دبير محترم نظميه دانشگاه
احتراما امار و اخبار تشكل تازه تاسيس انجمن اسلامي دانشجويان مستقل را به خدمت جنابعالي ارائه مي نمايم.اميد است كه اين اخبار در برقراري نظم و امنيت هر چه بيشتر دانشگاه مؤثر شود.
دبير تشكيلات اين تشكل آقاي.......... است كه عضو سابق تشكل جامعه ......... است و پيش از اين نشريه موج را در اين تشكل منتشر كرده است.وي عضو بسيج هم بوده و در شوراي مركزي (حوزه)مسئوليت داشته است.وي در آغاز سال 84 در اعتراض به سياست هاي تشكل جامعه از آنجا خارج مي شود و بار ديگر در بسيج و در نشريه زبان سرخ طنز مي نويسد.
لازم است بدانيد در اين مدت وي ضمن مصاحبه شديداللحني با مسئول خوابگاه ها آقاي.........و دبير دانشجويي آقاي ..........آنها را مسئول مشكلات خوابگاه ها دانسته و عليه آقاي طنز مي نوشته است.اما سرانجام وي و دوستانش در نشريه زبان سرخ از بسيج اخراج مي شوند.(الحمدلله)
وي در حال حاضر نشريه انديشه آزاد را منتشر مي كند كه حاوي مطالب تند و توهين آميزي است (خدا لعنتش كند) و دوستان وي كه ورودي هاي جديد هستند قصد دارند نشريه ديگري به نام 16 آذر منتشر كنند.(لازم است كه از كار ايشان جلوگيري شود.
اسامي افراد عضو اين تشكل به پيوست ارسال مي گردد.
در خدمت گذاري حاضرم.ضمنا كار دانشجويي بنده فراموش نشود.
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313:
طبقه بندی: خیلی مهم
تاریخ:
شماره: دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........
به:دبیر نظمیه از:محرم 313 موضوع:موضوع نشریه مذموم و قبیح آندیشه آزاد
به نظر مي رسد كه اينها قصد دارند در سري نشريه انديشه آزاد نقد تشكل ها را بكنند.اميد است كه با كوبيدن انجمن ها،اين دو نتشكل به جان هم بيافتند و از گير دادن به مسئولين«محترم» دانشگاه باز بمانند.
همچنين لازم است كه به مسئولين اين تشكل ها هم اطلاع دهيد(به صورت مخفي) كه اينها قصد دارند آنها را ضايع كنند و بد نام كنند.در اين راستا چك نويس چند صفحه از مطالب نشريه را كه قرار است بزودي منتشر شود از كمد آنها دزديده ام( همان طور كه مي دانيد اين اسمش دزدي نيست و در جهت مصالح دانشگاه و همين طور نظام(مقدس جمهوري اسلامي) است و ممانعت اخلاقي و شرعي ندارد.
اميد است كه دانشگاه آرام و بي سر و صدايي جهت خدمت گزاري هر چه بيشتر مسئولين داشته باشيم.
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
" في قلوبهم مرض"
به نظر مي رسد اينها از نقد تشكلها منصرف شده اند و قصد دارند كارهاي جديدي بكنند.
از آنجا كه سفر رياست جمهور نزديك است،مي خواهند دانشگاه را به جلوه داده و چرنديات خود را در قالب نقد و مطالب فرهنگي در اين سفر ارائه دهند.لازم است كه از كار ايشان جلوگيري شود.
تاريخ: ساعت : امضا
اطلاع يافتم كه آقاي ........مسئول ........مستقل ها با ........ مسئول......... انجمن .......... ملاقات داشتند و از او خواسته كه به جاي درگيري و مجادله و جنگ زرگري به مطالبه و نقد سازنده و دلسوزانه بپردازند.
مشخص شد كه علت تغيير رويه نشريه و رها كردن نقد تشكل ها،سازش و مصالحه اي است كه بين اين دو فرد معلوم الحال صورت گرفته.مي توانيد با ايجاد شايعه مبني بر اينكه اينها با هم همدستند و به نظام اعتقاد ندارند آنها را بدنام كرده و وجهه آنها را در مسجد و بين مذهبي ها خراب نماييد.
باشد كه توفيقي در جهت خدمت به خدا حاصل گردد
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
اطلاع حاصل شد كه در تاريخ......... كه در نشريه مذموم «انديشه آزاد» هم قيد شده بود،جلسه اي با حضور مشاوران جوان استانداري به بهانه نقد عملكرد مشاوران جوان و نقش جوانان در دولت نهم توسط اين مستقل ها برگزار شد.در جلسه شان شركت كردم.به نظر مي رسد كه اين جلسه پوششي براي فعاليتهاي سري و تشكيل تيم هاي زيرزميني و تربيت سمپاد عليه مسئولين دانشگاه باشد.لازم است كه دقت بيشتري به عمل آيد.
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
" الصلوة عمود الدين "
آقاي............. از اعضاي فعال تشكل............ شبها تا ساعت 8 صبح مطالعه مي كند و ظهرها از نماز جماعت در مسجد باز مي ماند.مي توانيد اين مسئله را بهانه اي براي تخريب شخصيت ايشان كرده و بگوييد كه ايشان ائمه جماعت مساجد را به تقوا و علم قبول ندارد.
تاريخ: ساعت : امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
" النكاح سنتي "
آقاي.......... مسئول........... انجمن مستقل مدتي است كه از سفر شهرستان برگشته اند و در بازگشت انگشتر به دست چپ نموده و مدعي اين هستند كه ازدواج كرده اند.لازم است و در صحت و سقم مسئله تحقيق و تفحص شود.ضمنا ايشان در مسجد،كلاس و خوابگاه شيريني پخش نموده اند،كه محل تامين مخارج گزاف آن جاي سؤال است مبادا از بيت المال و بودجه دانشگاه باشد.
تاريخ ساعت امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
آقاي......... مسئول.........انجمن در سلف سرويس ضمنا بحث با يكي از اعضاي بسيج دانشجويي از ايمان و اعتقاد مهندس بازرگان دفاع كرده و ايشان را فردي مبارز و زندان رفته دانست كه نبايد سياست ليبرالي و عملكرد وي در دولت موقت را با اعتقاد و روحيه انقلاب و اصلاحي وي كرد.همان طور كه مستحضريد مهندس بازرگان از مطرودين نظام هستند كه حمايت اين افراد از اين شخصيت جاي تامل دارد.
تاريخ ساعت امضا
آقاي........... از مؤسسين تشكل مذموم و مقبوح انجمن اسلامي دانشجويان مستقل در شماره اخير انديشه آزاد ضمن انتشار مطالبي پيرامون دانشگاه آزاد و طنزهاي با قالب ها و ادبيات متفاوت آقاي جاسبي از دلسوزان نظام را كوبيده و حتي به آقاي........... از استوانه هاي نظام توهين كرده است.
شنيده ها حاكي از آن است كه وي آقاي جاسبي را به نام امپراطور جاسبي خطاب نموده وايشان را نشريه به يك آرشيوكرات و اشرافي گرا تشبيه كرده است.
تاريخ ساعت امضا
طبق اخبار واصله آقاي خضريان از اعضاي شوراي مركزي اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان مستقل كه به دعوت اينها به دانشگاه دعوت شده است چندين بار آقاي جاسبي مدير محترم دانشگاه آزاد نقد كرده و در حال حاضر از ايشان شكايت شده و در رفت و آمد به دادگاه به سر مي برد و با قرار كفالت آزاد است.
چگونگي مجوز به چنين فرد مجرم و متهمي از سوي هيئت محترم نظارت بر تشكل ها جاي تاسف است.
تاريخ ساعت امضا
مامور مخصوص حاکم بزرگ : محرم 313
طبقه بندی: محزملنه
تاریخ: ...........................
شماره:............................ دانشگاه .......و........
اداره نظميه دانشگاه.......و........
به: مامور مخصوص محرم 313 از: دبیر نظمیه موضوع: حکم تغییر ماموریت
وهم فیها خالدون
مامور مخصو ص –محرم 313
به اطلاع میرساند که ماموریت و منطقه عمیلاتی شما لو رفته و تا اطلاع ثانوی لازم است از دید افراد پنهان و از اقدام عملی یا اطلاع رسانی پرهیز نمایید.
بدیهی است که شما دیگر مامور کمیته نبوده و نباید خود را با این عنوان معرفی نمایید .
امید است که از توانایی های شما در موارد دیگر استفاده شود. التماس دعا
دبير نظميه دانشگاه امضا
دانشگاه .............و .............
اداره کل نظمیه
نام : رضا
شهرت:نساجی زواره (مشهور به جنبش)
موضوع:تشکل انجمن اسلامی دانشجویان مستقل (1358)
نامبرده دبیر تشکیلات تشکل انجمن اسلامی مستقل بوده که در آخرین نشست اتحادیه مذکور به عنوان سخنگوی کمیسون سیاسی اتحادیه انجمنهای اسلامی انتخاب گردیده است.وی تاکنون چند عنوان مطلب در سایت خبری تحلیلی دانشجویان مستقل نوشته که از جمله خبر مربوط به مشکلات سوخت در دانشگاه سیستان و بلوچستان –مشروح میزگرد تشکلهای دانشجویی در آذر ماه 86 در دانشگاه-و چند عنوان مصاحبه و بیانیه می باشد.
از آنجا که فرد یاد شده ،در نوشتن طنز تخصص داشته و قصددارد فعالیتهای مطبوعاتی خود را گسترش دهد ،لازم است هر چه بیشتر زیر نظر گرفته شود.(نظر شنبه)
ملاحضات:احتمال عضویت یا شرکت در انتخابات شورای مرکزی اتحادیه انجمنهای مستقل بررسی شود.
نظر یک شنبه :پرونده آموزشی ملاحظه گردید .مشکل خاصی وجود ندارد .نامبرده دانشجوی ترم 8 فیزیک بوده و در یک یا دو ترم آینده فارغ التحصیل خواهد شد.
نظر دوشنبه:نظر یک شنبه صحیح است.
رونوشت به اداره امنیه:و ضعیت شخص مذکور از اتحادیه استعلام شود.
نسبت به استعلام اقدام شود.
اداره کل نظمیه
از طرف........
دانشگاه .............و .............
اداره کل نظمیه
نام :رضا
شهرت: نساج (مشهور به جنبش دانشجویی و جنبش)
موضوع:اقدامات خرابکارانه در خوابگاه دانشجویی
به اطلاع میرساند مدتی است که در خوابگاه 5مهندسی اتاقهای ....و.... افراد مشکوکی ساکن و یا رفت و آمد میکنند و حول شخصی به نام رضا نساجی مشهور به جنبش و پیغمبر خوابگاه 5 جمع می شوند.پیرو گزارش قبلی در تاریخ // در جمع ایشان حاضر و گزارش از سخنان ایشان تهیه نمودم که به پیوست ارسال می گردد.
لازم به ذکر است طرفداران این شخصیت وی را به تاسی از شخصیت دکتر علی شریعتی که مدتی در زندان اوین به پیغمبر بند 5 شهرت داشت ،او را پیغمبر خوابگاه 5 می نامند.
نظر شنبه: ادعای وی در شباهت به دکتر شریعتی محل اشکال است.
نظر یک شنبه: میزان مطالعه وی از کتب این شخصیت بررسی شود.
نظر دو شنبه : با توجه به عدم محبوبیت دکتر شریعتی در میان بسیاری دانشجویان مذهبی ،افشای این موضوع کارکرد مثبت خواهد داشت.
رونوشت به:معاونت ...........و...........
اداره کل نظمیه
از طرف...........
اداره کل نظمیه
مصاحبه/بازجویی با :رضا نساجی زواره فرزند ............
در ارتباط با :گروه موسوم به انجمن اسلامی دانشجویان 1358
نسبت به اتهامات و سوالات مطروحه چنانچه پاسخی دارید مکتوب و تایید نمایید.
س: اظهارات خود را چگونه تایید می کنید.
ج: با امضا تایید میکنم.
س: شما متهم هستید به توهین و تشویش اذهان عمومی ،افترا به نهاد ها و تشکل های دانشگاه .تایید می کنید؟
ج: مشخص نیست کدام نهاد و کدام تشکل ؟
س: با توجه به اظهارات خودتان در جلسات متعدد ، هر کدام را که فکر می کنید مرقوم نمایید.
ج: با توجه به مبهم بودن سوال ، فرض را بر توهین به رئیس دانشگاه ،اداره کل نظمیه و تشکل ....گذاشته و پاسخ می دهم.
اگر منظور ریاست دانشگاه باشد ،اصلا به شما چه؟ اصلا به 40 تا دانشجویی که یک مشت رابط اداره نظمیه بوده اند چه مربوط ؟ شما مگر کاسه داغ تر از آش هستید؟خودشان مگر زبان ندارند؟
اگر منظور اداره نظمیه بوده است باز هم به شما چه مربوط ؟شما مگر فوضول مردم هستید؟
اگر تشکل ......است من خود قبلا عضو آنجا بوده ام ،سخنگوی سیاسی بوده ام به شما چه مربوط؟
دیگر حرفی ندارم.
س: طبق شکایت 6 تن از دانشجویان ،شما در پایان جلسه پرسش و پاسخ اقدام به توهین به یکی از آنان نموده اید.در این رابطه چه دفاعی از خود دارید؟
ج:اگر منظور همان کسانی باشد که در پایان جلسه اقدام به ضرب و شتم و توهین به شخص اینجانب نبوده اند لازم است یاد آوری کنم که بنده نه تنها توهین نکرده ام بلکه به بنده توهین شده و خود من شاکی هستم و باید به شکایت من رسیدگی شود.شاهدان حاضرند شهادت بدهند.
س: اگر شما مورد حمله قرار گرفته و به شما توهین شده است ،چرا زودتر شکایت نکردید؟
ج:بنده که قصد ایجاد جنجال ندارم.ضمنا من ایشان را نمی شناختم و فکر نمی کردم مساله اینقدر راحت جدی باشد.حال که اقدام به شکایت نموده اند بنده هم از حق خود برای شکایت متقابل نمی گذرم و باید جواب شکایت بنده داده شود.
س: چون شما دیر تر اقدام به شکایت کرده اید شکایت شمال قابل طرح نیست.
ج:آقا مگه نونواییه که هر کی زودتر اومد زودتر نون بگیره؟مگه صف و صف بندیه و نوبتیه؟
به من توهین شده و کتک خورده ام و شاهد هم دارم .چرا شما شاهد مرا احضار نمی کنید؟
س: اشکال شما از دید ما وارد نیست.دفاع دیگری دارید؟
ج:خیر ندارم.
س: شما متهم هستید به توهین و افترا و برهم زدن نظم عمومی و تشویش اذهان عمومی.در این رابطه چه دفاعی دارید؟
ج:آقا مگه اقتصاده یا شرکته که خصوصی و عمومی داشته باشه؟کودوم ذهن ؟کودوم نظم؟من تازه یه عده رو که قصد جنجال داشتند آروم کردم .من اگر با بچه های فلان تشکل صحبت کنم و آرومشون کنم شما میگید تبانی کردی و وابسته هستی.اگر هم نکنم و سر و صدا کنند می گید بر هم زدن نظم عمومی.آقا من به کودوم ساز شما باید برقصم؟
س: پس شما اقدام به رقص هم می کنید.در این رابطه چه دفاعی دارید؟
ج: چه دفاعی؟ چه کشکی؟ یعنی چی حرف دهن آدم می ذاری آقا؟
س: شما بنده را متهم میکنید.پس اتهام متهم ساختن نهاد های دولتی هم به اتهامات شما افزوده شد.دفاعی دارید؟
ج:چه دفاعی؟آقا مگه با دفاع میشه از پس شما براومد؟باید به شما حمله کرد آقا.
س: شما اقدام به تهدید و حمله نمودید. در رابطه با این اتهام چه پاسخی دارید؟
ج:آقا می بخشید.شما انسان هستید یا نه؟
س: بله .چرا که نه؟
ج:می خواستم بگم اگه ممکنه این رو هم به اتهامات من اضافه کنید که شما رو داخل آدم حساب کردم!!!
گناه سنگینیه نه؟
س: طفره نرید.اتهام اتلاف وقت نهادهای دولتی و نیز تشویش اذهان مدیران به اتهامات شما افزوده شد.
ج: آقا معذرت.یه سوالی برام پیش اومد.من قبلا متهم شده بودم به تشویش اذهان عمومی.حالا متهم شدم به تشویش اذهان مدیران دولتی.یعنی شما جزء بخش خصوصی هستید؟
س: منظور؟
ج: منظورم این بود که تو کار ما عمومی ها و عوام الناس بیچاره دخالت نکنید.ما اگه شمارو نخواهیم باید کی رو ببینیم؟
س:آخرین دفاعیه خودتون را بفرمایید.
ج: من فقط می خواستم در مقابل این دادگاه چند جمله بگم.
اینکه من به خاطر شما دانشجویان اینجا هستم.من دبیر تشکیلات نبودم .... من طنز نویس نبودم...من روزنامه نگار نبودم...من اصلا کاره ای نبودم....من جوگیر شده بودم....من اشتباهی بودم!!!
خدا رو شاهد می گیرم که من هیچی رو برای خودم نخواستم .هیچی توی جیب خودم نذاشتم .من حتی پول کار دانشجویی های خودم و سایر اعضای انجمن رو برای هزینه های انجمن خرج می کردم.من همه تلفنهای انجمن رو با موبایل خودم انجام می دادم .من کامپیوتر نداشتم.......دفتر نداشتم....بودجه نداشتم.
من قسم میخورم که آب میوه ندزدیدم .مهمان دعوت نکردم که بلیطش رو توی بازار سیاه بفروشم.من مشروط شدم ولی مایوس نشدم.من همه چیزم رو برای این دانشجو ها دادم.
من شریف بدنیا آمدم،عدالتخواه زندگی کردم ،آرمانگرا بودم ....من هیچی رو برای خودم نخواستم .......
فقط همین ها را می خواستم بگویم.
چگونه یک رئیس دانشگاه شویم؟
برای این کار شما احتیاج به یک همشهری دارید.همشهری شما می بایست در یک دانشگاه(ترجیحا ویرانه )رئیس بوده و به شدت سیاسی باشد.علاقه ای به آبادانی نداشته و بودجه های وزارتخانه را جهت خودشیرینی بازپس دهد.
-در مرحله اول شما آنقدر صبر می کنید تا گند از کار همشهریان درآید و ایشان به خاطر گندکاری خود ترفیع درجه گرفته و به وزارتخانه منتقل شوند.
- بخت با شما یار است. چون شما همشهری هستید رئیس خواهید شد!!
در مرحله اول شما پیش از همه چیز نیاز به خلوص نیت دارید.ابتدا نیت کرده سپس کلنگ را بردارید.
-آنچه که به شما ارث رسیده یک تپه خاکی است که سگ ها دوروبر آن پرسه می زنند.اولین کاری که می کنید اینست که همه جا را آسفالت می کنید.در این مرحله شما به شدت محبوب خواهید شد.
-مرحله دوم این است که دوروبر آسفالت را جدول نمایید.در این مرحله شما به لقب سردار جدول مفتخر خواهید شد!!
-چیزی که توی مملکت زیاد است همایش است.شما هم ضمن برگزاری چند همایش آبکی از قبیل : کنفرانس انجمن سیاست گذاری نخبگان علمی ،نهادهای نظارت در بخش خصوصی،سازمان های مدیریتی اداره کل طرح و توسعه فرهنگ و هنر در شورای شهر و روستای منطقه ده نایب سفلی
بودجه کلانی از استانداری و سپس وزارتخانه گرفته و صرف چمن کردن محیط دانشگاه می نمایید.از آنجا که این بودجه علاوه بر بودجه رسمی دانشگاه است و صرفا به واسطه تلاشهای فردی شما بدست آمده هیچ احدالناسی حق ایراد گرفتن بر شما را نخواهد داشت.
-در این مرحله ممکن است دانشجویان پررو شوند.بهتر است قبل از هر کار تشکلها را به حاشیه کشانده و ساکت کنید تا همه چیز آرام و خوب پیش برود.
اگر دولت اصلاح طلب است با آنها همکاری نمایید(می توانید در این مرحله از همشهری خود استفاده کنید)تا کسی مانع کارتان نشود.از آنجا که همواره نیمی از قدرت دست جناح مقابل است مرتبا در نمازجماعت و نمازجمعه شرکت و با حضور در صف اول مانع از این شوید که زیر آبتان را بزنند.البته چه چپ باشد چه راست،حزب کارگزاران را از یاد نبرید که از همه مهمتر است و همه هم او را قبول دارند ،آنها را قبول داشته باشید تا همه شما را قبول داشته باشند.
-سیاسی بازی بس است.در این مرحله شما چمن را در اولویت دوم قرارداده و به سنگ کاری روی بیاورید.این همه سنگ نعمت خداست که بهترین جا برای مصرف آنها محیط علمی دانشگاه است.
-رنگ کردن خوابگاه لازم است.فراموش نکنید چون در مملکت همه پیمان کارها دزدند.رنگ کردن را تضمینی انجام دهید تا اگر خراب شد بتوانید یقه ی آنها را بگیرید.
-اگر تشکل جدیدی قصد مجوز گرفتن دارد به او مجوز ندهید که در آینده موی دماغتان خواهد شد.
-در این مرحله دانشگاه آنچنان زیبا شده که به جای سگ ها،دختر و پسرها در آن آزاد می گردند.
این مهر تائیدی است بر عملکرد عالی شما!!(چشم حسود کور)
اکنون شکستن گردو با دم حق مسلم مسئولین است.
مقاله خرداش پیرامون طبقات جامعه که در واقع یک واکنش سریع و حساب نشده به مقاله خرزاد بود مضحکه عام و خاص شد.این شد که خرداش مدتها خودش را توی اصطبل محبوس کرد تا فکر کند و یک جوری این به اصطلاح سوتی را ماست مالی کند.
سرانجام خرداش توانست یک نظریه جدید تولید کند و آنرا به عنوان یک مقاله تحلیل در نشریه شان چاپ کند.او در این مقاله طبقات مردم را به 5 دسته تقسیم کرده بود:
1-چرندگان:موجودات روزمره که چیزی از زندگی نمی فهمند.
2-پستانداران:موجوداتی هوس باز و دنیا طلب که شهوت و هوای نفس آنها را احاطه کرده است.
3-دوزیستان:موجودات منافق و نان به نرخ روز خور که هم این طرف را دارند و هم اون طرف را.
4-خزندگان:افراد مغرض و فرصت طلب که بدنبال کودتای خزنده هستند.
5-پرندگان:افراد حقیقت طلب و آرمانگرا که سرشان را به خاطر عدم پذیرش مصلحت و گفتن حقیقت از دست می دهند و هر لحظه ممکن است جانشان را بر سر راه حق گویی بدهند.
البته او معتقد بود که در یک بررسی اجمالی و کلی می توان گفت که اکثر خرها بی خاصیت هستند و جزء طبقه بی مهرگان به شمار می آیند.
انتشار این مقاله موجی از انتقادات تعاریف و تمجیدها را در پی داشت و باعث شهرت خرداش و نظریه طبقات اجتماعی وی شد.
کینه خرداش و خرناز تنها مربوط به مسائل عشقولانه نمی شد بلکه ریشه در مسائل تئوریک و این حرفها داشت.
در واقع خرزاد و خرداش از دو طبقه کاملا متفاوت بودند.خرزاد یکی از «خرپول زاده»ها بود که خانوادهاش یعنی خانواده«خر تبارش»یکی از خانواده های سرشناس و وابسته به قدرت به شمار می آمد.خود خرزاد از مدتها قبل عضو انجمن خرهای دانشگاه شده بود و مقالاتی در نشریه «کاغذ خرها»می نوشت.در یکی از این مقالات،او توده های مردم را به دو دسته تقسیم کرده بود:
1-دسته اول:«خر پول ها»که تحت عنوان بورژوا شناخته می شوند و نشانه ی آنها این بود که پالان زیبایی را حمل می کنند.هر چه این پالان زیباتر و در آن از ابریشم و نقوش بیشتری استفاده شود نشانگر ثروت و نفوذ بیشتر آنها محسوب می شود.
2-دسته دوم:در مقابل طبقه آرشیو کرات و اشرافی،طبقه«خر حمال ها»قرار دارند که همان پرولتاریا یا طبقه کارگری بودند. علت مشخصه خر حمال ها،حمل خورجین به عنوان نماد کارگر به پالان به عنوان نماد کارفرما و اشرافی گری بود،هر چه خورجین گشادتر و کهنه تر باشد،طبقه مزبور در طبقه پایین تری از هرم طبقاتی جامعه قرار دارند.این طبقه بندی خشم خرداش را برانگیخت و او در مقاله ای که در نشریه«اندیشه خرها»چاپ کرد مبانی فکری خرزاد را مورد انتقاد قرار داد.تو خرها را به سه دسته تقسیم کرد:
1-دسته اول:خرهایی که ویژگی ها و خواص خاص خودشان را داشتند.
2-دسته دوم:خرهایی که ویژگی ها و خواص شان با دسته اول کلی متاوت است.
3-دسته سوم:خرهایی که هم با دسته اول و هم دسته دوم در خواص و ویژگی ها متفاوتند.
پس از اینکه«خرناز»به خرداش خیانت کرد،مدتی خرداش از کارهای سیاسی فاصله گرفت و سعی کرد با ورزش و نشاط روحیه از دست رفته را بازیابد.این بود که به دعوت مربی تیم خرها به این تیم پیوست.
خرداش سابقه بازی در تیم های رده های سنّی «خرد خرها»«نیم خرها»«کره خرها»و«خر جوان ها»را داشت،اما برای اولین بار بود که در رده «خر سالان»(خرهایی که سن وسالشان زیاد است)بازی می کرد.
گذشت و خرداش در پست «کلّه خر»(نوک حمله یا فوروارد)فیکس شد و بزودی تبدیل به بهترین گلزن مسابقات شد.اما چون حفظ اخلاق جوانمردی برای وی در اولویت بود و روحیه جوانمردی او با خریت آمیخته بود و هنوز افکار عدالت خواهانه توی کله اش موج می زد،در بازی فینال پس از آنکه تیم حریف 10 نفره شد،خرداش در یک حرکت کاما خرانه(خریت با عدالت خواهی خیلی فرق دارد)فرصت تک به تک را به اوت زد و از داور خواست برای حفظ عدالت و مساوات،یکی از بازیکنان تیمشان را اخراج کند.
مربی تیم آقای«خروین»هم که تا به حال چنین «کرّه خرِ کلّه خری»ندیده بود او را از زمین بیرون کشید و پس از آنکه تیمشان بازی را واگذار کرد او را برای همیشه از تیم اخراج کرد.
این بود که خرداش دور فعالیتهای ورزشی را خط کشید و از آنجا که:
«هر خری دور ماند از اصل خویش باز جوید آخور و اصطبل خویش»
بار دیگر در یک حرکت «خرانه»به نشریه «اندیشه خرها» بازگشت و ستون نویس سیاسی شد.
حالا دیگر خرداش به لیدر تشکل «خرهای اصولگرا»تبدیل شده بود و کلی کاراکتر کاریزماتیک و پرستیژ تکنو کراتیک برای خود قائل بود.
توی نشریه «اندیشه خرها»هر چه بگویید از مقالات سیاسی تا اشعار عاشقانه چاپ می کرد.مِن جمله مقاله ای تحت عنوان«فرهنگ خریتو خریت فرهنگی»«علل ایجابی و استیجابی کارکردهای خرگونه»«خریت اقتصادی و سیاست کاهش نقدینگی»اما بیشتر همّ و غمّ خرداش معطوف به مقابله فکری و مباحثه و نقد آثار دکتر خروش شده بود.
دکتر خروش به تازگی از خارج برگشته بود و کتابی منتشر کرده بود به نام«قبض و بسط تئوریک خریّت»که نشریات و رسانه های اونور آخوری به شدت از آن تعریف و تمجید می کردند.
خروش با این کار می خواست نشان بدهد که دیگر سرش توی آخور حکومت نیست و آزاد می اندیشد.
«خرداش و خرناز»
-در دانشگاه «خر دخترها»عموما یا «خرخر»بودند یا «خر خوان»یا «خرّار(بسیار خرخوان)»یا «دائم الخر».
-البته عده ای «خرشعور»هم بودند و به تشکلها و کارهای سیاسی علاقه نشان می دادند.
-«انجمن خرها»سعی می کرد با جانبداری از «خردخترها» آنها را به خود جذب کند،این بود که اکثر «خردخترها» یا طرفدار هیچی نبودند یا طرفدار انجمن بودند.
-«خرناز»هم یکی از این خرها بود که چون هم کلی ناز داشت و هم کلی خریّت،کم کم جذب انجمن خرها شد.
-اما از طرف دیگر مدتی بود که خرداش به خرناز احساس علاقه می کرد،اما نمی دانست چگونه علاقه خود را به او منتقل کند.
-خرداش کم کم داشت عاشق می شد،نامه هایی می نوشت که البته خجالت خرانداش مانع از این می شد که به دست خرناز برساند.این بود که شعرهای خرداش از قالب اجتماعی کم کم به عاشقانه تبدیل شد؛مثلا:
-از جمله نامه هایی که خرداش به خرناز می نوشت این بود:
«احساس می کنم تو با همه خرها فرق داری،
زیرا تو اولین خری هستی که توانسته ای مرا خر کنی!!!»
-خرداش آهنگهای عاشقانه هم گوش می داد،مِن جمله آهنگهای استاد«سرخریان»
«در همه کرّه خران نیست چو من شیدایی....»
یا اینکه:
«شاه خران دوش کجا بوده ای؟ نی غلطم در دل ما بوده ای
اشک بدم کاش خورجین بودمی چون که در آغوش خورجین بوده ای....
اما سکوت خرداش باعث شد که خرناز هرگز از جریان باخبر نشود.اما این همه ماجرا نبود.
-وقتی خرداش فهمید که خرناز به انجمن خرها پیوسته است در یک دوگانگی«احساسی-تئوریک»گیر کرد.از یک طرف ایدئولوژی وی به او اجازه نمی داد که خود رفتار خوبی داشته باشد(آن موقع ها هنوز شعار زنده باد مخالف من نیامده بود)از طرف دیگر عشق چشم عقل فروش را کور کرده بود.
-به قول شاعر:« عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را»
بله عشق هوش هر عاقلی را زایل می کند چه برسد به خرهای داستان ما که از پیداست چه جور موجوداتی هستند.
البته ماجرا به این ختم نشد و بزودی خرداش مطلع شد که خرزاد،خرناز را تور کرده است. با شنیدن این خبر خرداش مدتها در شوک به سر می برد.
مدتی بود که خرداش با یکی از استادها درگیری پیدا کرده بود و از آنجا که خرها شاخ ندارند، سم به سم شده بود.
استاد مذکور که خیلی خودش را «خر شعور» می دانست خبر داشت که خرداش،سیاسی است و چون عقایدشان 90 درجه متفاوت بود،طبیعی بود که مثل دو تا خر به جان هم بیافتند.اما از آنجا که خرهای داستان ما،دانشگاهی بودند و دانشگاه جای خریّت کارهای خرکی نیست،این بود که خرداش سعی کرد مراعات کند و با احتیاط وارد عمل شود.
اما استاد که بورس یکی از دانشگاه های درجه 3 خارج بود و دروس « اصول خرینگی سیاسی 1و 2» را ارائه می داد با نامردی هر چه تمام تر خرداش را انداخت و مشروط کرد،این بود که خرداش قاط زد و در شماره بعدی نشریه این شعر را به چاپ رساند:
در این زمانه هر خری ندای علم می دهد
بدو نگر که همچو خر به باغ علم می پرد
گمان بَرَد خدای خر،همان خدای آدمیست
زهی خیال باطل اش که آبروی حق بَرَد
البته استاد مذکور برای عمل خودش استدلال داشت و می گفت چون مبنای کاری او فهم صحیح مطالب بوده و برگه امتحان خرداش حاکی از خرخوانی وی بوده و نه فهم او (بگذریم از اینکه نمی شود از خر انتظار فهم داشت)پس می بایست او از درس مردود شود.
اما این جواب جناب استاد آتش خریّت خرداش را تیز کرد به گونه ای که شعر زیر در نشریه وی به چاپ رسید:
هر دم از این باغ خری می رسد کرّهِ خرِ کله خری می رسد
از طرف دیگر جناب استاد «خرزانه»تهدید کرده بود که به عنوان مدعی العموم از نشریه شکایت میکند،خرداش میدانست که استادشان یکی از طرفدارهای دکتر «خروش» است .دکتر خروش به تازگی از خارج برگشته بود و کتابی منتشر کرده بود به نام « قبض و بسط خریت» ،خروش با این کار هامی خواست نشان بدهد که سرش توی آخور حکومت نیست و آزاد می اندیشد .
خرداش خیلی زود فهمید که اشکال از یکی دوتا استاد نیست بلکه مسئله از جناح های سیاسی حاضر در دانشگاه است و اگر میخواهد دانشگاه اصلاح شود باید جلوی افکار خارجی در دانشگاه بگیرد.این بود که تصمیم گرفت ، برود سراغ نقد بالا بالا ها و بخصوص « وزارت خرهای دانشگاهی »
دو سال پيش وزارت علوم خرها تصويب كرد« چراگاه هاي علمي(دانشگاه ها) از اين پس براي تامين يونجه و علوفه ي خود مي توانند بدون كنكور،كره خر پولي بپذيرند.»كره خرها در اعتراض به اين مصوبه خركي،شروع به عرعر كردند.تعدادي كره خر سياسي هم با بالا بردن پالان هايشان و حمايت خركارهاي سياسي كه آن زمان مسئوليت مهمي داشتند،شروع به انداختن جفتك كردند.با ورود چندتا خر انصاري كه چهار نعل وارد يكي از طويله ها شده بودند،ماجرا خر تو خر شد و مثل هميشه قضيه به خوبي خرمالي شد.
چراگاه هاي علمي تبديل به چراگاه هاي پولي شد.خرپول هايي كه مثل خر پول داشتند،كنار بقيه كره خرها كه با كلي خرخواني توي چراگاه ها قبول شده بودند،مي آمدند و مي رفتند و در آخر بدون ذره اي خرحمالي مدرك مي گرفتند.گذشت و بعد از مدتي دوباره عرعر ها شروع شد.كره خرها شيهه كشيدند كه «پدر خرها»،ما را گوش دراز گير آورده اند و خرمان كردند و بايد يك فكر اساسي بكنيم.
اعتراض ها دوباره شروع شده بود.هر از چند گاهي خرنامه اي(بيانيه) در مي آمد و چند تا تهديد خركي مي كرد.اما هيچ گوشِ درازي،شنوا نبود. اين وسط افسار كره خرهاي چراگاه صنعتي از دست مسئولين خارج شد.كره خرها پايشان را كردند توي يك نعل كه ما ديگر توي طويله نمي رويم تا تكليفمان را روشن كنيد.بعد از چند روز ديدند كسي به عرعرشان محل خر هم نمي گذارد.آنها كه دست بردار نبودند دوباره چند ماهي با مسئولين مذاكره كردند و وقتي كه ديدند حضرات آنها را خر گير آورده اند و به هم«دايورت» مي كنند،خرنامه اي صادر كردند و گفتند اگر به خواسته هايمان عمل نشود،مي آييم جلوي«پارلمان».
برخي از كره خرهاي مقيم مركز هم،خرغيرتي شدند كه ما تا حالا توي خواب خري بوديم و الان وقتش است اثبات كنيم،ما هم خريم.البته برخي كره خرهايي كه «صادق»بودند گفتند در خصوص مفاهيم تئوريك عدالت هنوز مشكلات داريمو بايد به جاي اين حركات،خرخواني كنيم.به هر حال كره خرهاي مركز هم چندتا خرباس«khar bus» كرايه كردند و رفتند جلوي پارلمان.كم كم جلوي پارلمان شلوغ شد و چند صد نفري جمع شدند.چندتا نماينده و تعدادي خر اطلاعاتي شروع كردند به نصيحت كره خرها كه خريت نكنيد،پاشيد برويد توي طويله هايتان.فرمانده خربازهاي«سربازها» جلوي پارلمان هم تهديد كرد اگر خربازي دربياوريد،جمعتان مي كنيم.كره خرها كه خرتر از اين حرف ها بودند خورجين هايشان را در آوردند و انداختند زيرشان و همان جا نشستند.شورايي از خرترين خرهاي چراگاه هاي مختلف هم براي صدور خرنامه،مذاكره با نمايندگان،كنترل افسار كره خرهاو....تشكيل شد.
برخي از نماينده ها اعتقاد داشتند«مجلس ششمي»ها كره خرها را براي بدنام كردن پارلمان فرستاده اند ،بعضي هم از سناريويي براي محبوبيت پارلمان و خركردن ملت صحبت مي كردند.ولي هر دو گروه متفق القول روي كله خر بودن،كره خرها تاكيد داشتند.
با رايزني كره خرها،بعد از چند شبانه روز،برخي نمايندگان تصميم به ارائه طرحي براي لغو پذيرش كره خرهاي پولي با قيد فوريت گرفتند.اما رييس مركز پژوهش هاي پارلمان با خركي خواندن اين طرح،طرحي اصلاحي ارائه كرد كه حاصل خركاري چندين خرشناس«كارشناس»در طول ماه بود.نمايندگان براي طرح«رييس» 120 امضا جمع كردند،ولي موقع راي گيري براي فوريت آن آقاي «رييس»جا زد و فوريت طرح(با 40 امضاي موافق!)رد شد تا شش ماه ديگر رسيدگي به طرح اصلاحي«رييس»شروع شود.
كره خرها كه امتحاناتشان شروع شده بود،خرنامه اي صادر كردند كه ما خرتر از اين حرف ها هستيم كه بي خيال شويم و با كره خرهاي ديگر سال جديد را كار را از پي مي گيريم.آنها در بيانيه خود به اقدامات«رييس»هم اشاره كردند.
برخي از كره خرها تصميم گرفتند براي نشريه شان(نشريه«خرش») مصاحبه اي با «رييس» با استقبال از آنها بعد از آنكه مثل خر سه ماه آنها را دواند،15 دقيقه وقت داد.كره خرها وقتي سؤالات را مطرح كردند رييس با ناراحتي گفت:«شنيدم شماها عرعر كرده ايد كه من عدالت خواه نيستم.من توي عالم سياست كلي خركاري كرده ام.مي ترسم شما با اين تفكرات خركي كه باعث شده چهار نعل تند برويد،چپ كنيد و پالان هايتان بيافتد.»وقتي كره خرها وارد بحث شدند تا جواب بدهند و جواب بگيرند،«رييس» گفت:«وقت شما تمام شده است.من وقت ندارم به حرف هاي شما كه مثل خر مگس آدم را اذيت ميكند گوش كنم» و آنها را به بيرون اتاق هدايت كرد.
گفتيم كه خرداش از شكل «انجمن خرهاي آزادي خواه»بيرون آمده و به «جامعه خرهاي اصول گرا»پيوست، به دنبال منافع شخصي خود هستند و هيچ ،فكر مردم نيستنداز جمله او فهميد كه آنها فساد مالي دارند و هر وقت جلسه سخنراني مي گيرند و نماينده هاي اصول گراي مجلس خرها را دعوت مي كنند،هر چه آبميوه هست خودشان مي خورند و به ريش هر چه خر است مي خندند.اين بود كه از جامعه خرهاي اصول گرا خارج شد اما از آنجا كه به نشريه« انديشه خرها» و عدالت خواه پيوسته بود تصميم گرفت جلوي فساد دوستان سابقش را در جامعه خرهاي اصول گرا بگيرد،بنابراين اسناد فساد مالي و اداري آنها را جمع كرد به مسئول هيئت نظارت بر خرها شكايت كرد.اما مدتي گذشت و خبري از جواب شكايت او نشد اعضاي جامعه خرهاي اصول گرا هم گردن كلفت تر از قبل خوردند و بردند و باز هم مهمان به دانشگاه آوردند و از دانشگاه پول گرفتند و به جيب زدند اين بود كه تصميم گرفت كه خودش رسما دست به كار شود و اسناد و مدارك دزدي را پيش رئيس دانشگاه خرستان ببرد و شانس بدهد رئيس دانشگاه خرستان مثل هميشه مشغول سركشي به چمن هاي دانشگاه بود چرا كه براي يك خر هم مهم ترين چيز چمن است و تا چمن و آب نباشد هيچ خري هيچ كجا ساكن نمي شود،بنابراين خودش چهار هفته صبر كرد تا رئيس دانشگاه به دفترش آمد و او را به حضور پذيرفت.القصه،رئيس مدارك را ديد و قول داد مسئله را پي گيري كند .اما يكي دو ماه و سه چهار ماه و چند ماه ديگر هم گذشت و هيچ خبري هم نشد هر چه خودش پيش اين رئيس و اون معاون مي رفت كسي او را تحويل نمي گرفت همه او را از دفتر خود بيرون مي كردند يا اصلا راهش نمي دادند فقط رئيس كميته انضباطي خرها بود كه او را به دفتر خود دعوت كرد.اما نه براي حمايت از او بلكه براي شكايت از او.خرداش تا دور و برش را نگاه كرد ديد پرونده اي براي او درست كرده اند به اندازه ي يالهاي گردنش.نگو كه آقاي چشم خرشي رئيس كميته 10 تا از مامورهايش را فرستاده بود تا او را تعقيب كنند و دنبال سوتي از او بگردند.مامورها هم كه همگي معتاد و خلافكار و خلاصه خودشان آخر سوتي بودند نتوانسته بودند چيزي جور كنند و بنابراين هر كدام چند صفحه چرنديات عليه او نوشته بودند.اما خرداش ما هم كم نياورد و تا نتوانست فحش بار آقاي چشم خرشي كرد و تهديد كرد كه عليه او شكايت كنند اما خبر نداشت كه قاضي و وكيل هم مثل رئيس دانشگاه همشهري رئيس جامعه خرهاي اصول گرا هستند و دستشان توي يك كاسه است.خلاصه تمام شد و وقتي خرداش بعد از تعطيلات به دانشگاه آ«د ديد كه جامعه خرهاي اصول گرا بي گناه شناخته شده و او را محكوم و برايش توضيح و درج در پرونده زده اند.خرداش كم كم فهميد كه دانشگاه خيلي خر تو خر است و بايد براي مقابله با فساد خرها كار اساسي كرد و ريشه فساد را خشكاند.بنابراين او شروع كرد به نوشتن مقاله و طنز در مورد عدالت و نقد توي نشريه خرها.
مجيد عبداللهي
خرداش» در طول فعاليت خود به ظرايف زيادي پيبرد. ظرايفي كه آنها را از ديگران متمايز ميكرد. يكي از اين ظرايف نحوه برخورد با ديگر جريانهاي موجود بود. مبناي خرداش و دوستانش براي نقد حركت هر خري ميزان تطبيق عملكرد او با اصول جامعه خرها بود. آنها به عمل خر مورد نظر نگاه ميكردند نه اينكه او جزء «خرهاي اصولگرا»ست يا «خرهاي آزاديخواه» و يا «خرهاي سكولار». حتي گاهي اوقات وظيفه خود را در نقد «خرهاي به ظاهر خودي» بيشتر ميدانستند. چون هر چه باشد اين عده با ظاهر «خر ريششان» و عمل «دين تيغشان» تيشه به ريشه همه چيز ميزدند و ضررشان با ديگر «خرهاي خرابكار» قابل مقايسه نبود.
نگاه سياسي به كار هم، يكي از ظرايف به حساب ميآمد. زمان انتخابات شده بود. همة خرها به جنب و جوش افتاده بودند. «خرهاي كانديدا» خيلي خركي تبليغ ميكردند. هر كدام به شيوهاي. بعضيها تعدادي از خرها را كرايه كرده و بر روي پالان آنها تبليغ كرده بودند. حتي «خرهاي مسافربري و عمومي» هم از اين تبليغات در امان نمانده بودند. بعضي عكسهاي خود را طوري روي سُم «خر بوق»هايشان حك كرده بودند كه همه جا روي زمين تصوير خودشان نقش ببندد. عدهاي از «كانديداهاي خر»، خرها و كرهخرها را به ضيافت دعوت كرده، با دادن يونجه و شبدر تازه به همراه شلغم، رأي آنها را جمع ميكردند. بعضي براي خود گروه سرود و «اُپرا خري» راه انداخته بودند. خرهايي كه صدايشان مثل گاو كلفت بود در اين گروهها كارآيي زيادي از خودشان نشان ميدادند. بعضيها هم به فكر تهيه فيلم تبليغاتي افتاده بودند. آنها در اين فيلم با ميكس صحنههايي كه جمعيت دارند برايشان ابراز احساسات ميكنند و آنها هم دارند براي جمعيت سم تكان ميدهند، خود را خري محبوب نشان ميدادند. در اين فيلمها به سراغ «خرهاي احساساتي» هم رفته بودند تا در مقابل دوربين اشك توي چشمانشان جمع شود و گريه كنند تا كار احساسي هم بر روي مخاطب انجام بگيرد.
پوسترهاي خوش آب رنگي هم چاپ شده بود كه به انواع و اقسام ژستهاي ممكن براي تصوير برداري از يك خر را در برداشت. از حالت عرعر كردن، شيهه كشيدن، جفتك زدن، يورتمه رفتن و در تأمل بودن يك خر گرفته تا جفتك زدن، چهار نعل كردن و سينه خيز رفتن.
ميتينگهاي انتخاباتياي هم كه برگزار ميشد خيلي جذاب بود. تو يكي از آنها كه «خرداش» رفته بود ببيند چه خبر است، ديد كره خرها و ماچه خرهاي زيادي آمدهاند و خر تو خر، سرپا ايستادهاند.
به دُم هر كدام از اين خرها عكس كانديداي محبوبشان به شكل پرچمهاي كوچكي چسبانده شده بود و آنها تكانش ميدادند! به محض ورود كانديدا صداي سوت و كف بلند شد و بعدش هم شعار
در همين اوضاع واحوال بين خرداش و بعضي از رفقايش بحث درگرفت. آنها ميگفتند در اين شرايط و با وجود تأثير زيادي كه «رئيسجمهور آينده خرها» ميتواند داشته باشد، بايد براي كسي كه به نظرمان از همه خرهاي كانديدا بهتر است تبليغ كنيم. نه اينكه بنشينم و نگاه كنيم. ولي خرداش با آنها مخالف بود و ميگفت «اين كار شما خريّت است. مگر ما “خر سياسي” هستيم كه براي كسي تبليغ كنيم؟ ما بايد حرفهاي خودمان را بزنيم. حالا هر خر كانديدايي كه با آن تطبيق بيشتر داشته باشد، طبيعتاً نفع بيشتري خواهد برد».
گذشت و «خردار» هم از شانس بد اين كرهخرها رأي نياورد و فقط بدنامياش براي آنها ماند. چون هر كاري كه ميتوانستند براي جمع كردن رأي كرده بودند و حالا همه خرها آنها را بعنوان خرهايي سياسي ميشناختند.
1) خرهاي تبليغاتچي.
2) چه علي خواجه، چه خواجه علي.
3) قروقاطي، بدون تفكيكِ «ماچه خرها» از «كره خرها»
«خرداش»تنها به نوشتن اكتفا نكرد.او با دوستان جديدش كارهاي ديگري هم مي كرد.يكي از كارهاي پر سر و صدايشان تجمع در اعتراض به بي افسار بودن «خرهاي گردن كلفت»بود،آنها مي گفتند:اينكه بعضي از خرها توانسته اند اين طور گردنشان را پرورش دهند، نشان مي دهد كه بي صاحب بوده اند و حق باقي خرها را خورده اند و حالا اگر جلويشان گرفته نشود همه خرها را زير دست و پايشان له مي كنند.
ماجراي «كره خرهاي آقا زاده»هم براي او خيلي جالب بود.«خرداش»دو تا از «نمايندگان پارلمان خرها»را مي شناخت كه از دو جناح مخالف بودند و24 ساعت عليه هم عرعر مي كردند.اين دو حتي در كوچكترين مسائل مثل «جهاني شدن و آينده جامعه خرها»هم اختلاف نظر داشتند و به هم مي پريدند و اينها در حالي بود كه كره هاي هر دو ،دانش آموز مدرسه «خرهنگ»بودند و كاملا با هم رفيق و هر دو قرتي و اهل پارتي!! اين دو تا كره خر هر روز مسير خانه تا مدرسه را با ماشین پلاک دولتی می رفتند و بعد هم آنرا در پارکینگ را مخصوص مدرسه! پارك مي كردند و بعد از مدرسه هم باز با همين ماشين ها مي رفتند سراغ بازي اي كه اينجا نمي توان گفت!!!
با فعاليت هايي كه «خرداش»مي كرد دشمنانش هم عوض شده بودند. ديگر دشمن او كره خر همكلاسي اش كه يالش را روغن مي زد و دمش را اسبي شانه مي كرد با خر همسايه شان كه تو عروسي بچه اش صداي عرعرشان تا خانه آنها مي آمد .يا خرهاي ديگر تشكلهاي دانشجويي نبودند بلکه خرپولها بودند، خرهایی که مثل خر پول در مي آورند و مثل خر هم خرج مي كنند.جالب اينكه اينها از هر تيره و قشري بودند از « خر ریش ها »گرفته تا « خر تیغ ها» و حتي « خربزه ها» (خرهايي كه ريش پرفسوري مي گذارند) .
خرداش احساس مي كرد كارهاي اخيرش در بعضي از اطرافيانش هم تاثير گذاشته.آنها طوري رفتار مي كردند كه انگار خرداش خر خوبي است.ولي بايد مواظبش بود چون ممكن است كله خري كند.خيلي ها او را تند رو مي خواندند حتي معلم ورزشش آقاي گورخر با اينكاه توي امتحان دو آخر از همه به خط پايان رسيده بود!! ادامه دارد .........
مجيد عبدالهي (مواد 78 دانشگاه علم وصنعت )
خرداش» و دوستانش فقط در برابر مسائل ضد عدالت واكنش نشان نميدادند. آنها سعي ميكردند ديدشان فرا ملّي باشد و نسبت به «مسائل جهاني خرها» هم حساس باشند. البته در طول فعاليت خود در اين باره كارهايي هم انجام داده بودند. از جمله تجمع مقابل لانه «خر پير» كه به درگيري و «جفتكپراكني» هم كشيده شده بود و در نهايت چند پالان پاره شده، چند نعل كنده شده و چند خر دستگير شده بودند كه با پا فشاري بقيه خرها، آزاد شدند...
***
در زمان فعاليت «خرداش» و دوستانش، «ايالات متحده خرخانها» ادعاي كدخدايي «دهكده جهاني خرها» را داشت. راديوهايي راه انداخته بود كه بيشتر برنامههايشان به پخش «خرانه»1 و يا مصاحبه با «خرهاي كراواتي و پاپيوني» اختصاص داشت. اين خرها يا تيپشان پاپيوني بود و يا اينكه با شكلگيري انقلاب همگي پاپيون كرده(!) و در رفته بودند. در برنامههاي اين راديوها عمدتا «خرهاي پير و پاتال» آرزو ميكردند كه روزي پايشان به چراگاههاي موجود در ايران باز شود.
شبكههاي تلويزيونيشان هم بيشتر معطوف به اثرگذاري بر روي «خرهاي جوان» بود. اشاعه تيپهاي پالان كوتاه، پالان استريچ و كمر باريك، يال بلند، دم اسبي و...، پخش شوهايي كه در آن خرها آنچنان «عر» ميكشيدند كه به مرز پارهشدن نزديك ميشدند، به تصوير كشيدن روابط نزديك و خصوصياي كه در اعماق طويلهها اتفاق ميافتد، پخش فيلمهاي مربوط به خرهاي وِسترن و هفتتير كش، و اخيرا فيلمهاي تخيلي كه خرها در آن بال در ميآورند و يا با «خرهاي فضايي» ميجنگند و.... آنها از طريق رسانههايشان كالاهاي خود را نيز تبليغ ميكردند. كالاهاي صوتيـتصويري و اساسي كه جاي خود داشت، حتي ماتيك و ريمل و موچين ـ كه اخيرا كرهخرها هم براي زير ابرو برداشتن از آن استفاده ميكردند! ـ رنگ يال از طلايي و مشكي گرفته تا قرمز و حنايي، انواع ادوكلنهاي Play Donkey boy، دان كيل2 و... ، عينك هاي دودي و آفتابي از نوع «خرمگسي» گرفته تا گانگستري، لنزهاي زيبايي براي «كرهخرهاي مايهدار»، ژل براي يال و... از جمله اين كارها بود.
از اين رسانهها براي قدرتنمايي نظامي هم استفاده ميشد. نمايش رژه دستهجمعي «خربازان تفنگدار ارتش» كه با صداي طبل بزرگ «سم چپشان» را محكم به زمين ميكوبيدند، عمليات جفتكپراني و «جنگ خر به خر»، «خرهاي كماندو»، پخش مارش نظامي به همراه «عرعر» گروه كُر، چتر بازي «پالان كج ها»، عمليات ويژه «خرواصها»3، مراسم ارتقاء درجه «افخران ارشد»4 نظامي، به نمايش گذاشتن تسليحات نظامي پيشرفته، سلاحهاي شيميايي «خر خفهكن»، سلاح هاي كشتار گلّهاي، اتمي و... از اصول نمايش قدرت اين كشور به حساب ميآمد.
***
علاوه بر اين فعاليت هاي تبليغاتي «ايالات متحده خرخانها»، بارها و بارها با ساير كشورها وارد جنگ شده و يا آنها را به جان هم انداخته بود. و از آنجايي كه ديگر مانند گذشته نميشد با سُم خالي و فقط با جفتكپراني و گازگرفتن وارد عمل شد، از فروش اسلحههايش پول خوبي به «خورجين» ميزد. اين كشور از تسلط بر كشورهاي جهان سوم و استفاده از نفت و يونجه و منابع موجود در آنها سود سرشاري ميبرد و حالا براي كشور «خرداش» و دوستانش دندان تيز كرده بود. نفسِ برقراري رابطه با كشور «خرداش» و دوستانش براي «ايالات متحده خرخانها» اهميت زيادي داشت، چون جفتك جانانهاي از آنها خورده بود و اين رابطه يعني تلافي آن جفتك با جفتكي جانانهتر!
با وجود همه اينها «خرداش» و دوستانش ميديدند كه بعضي از «خرهاي مسؤول» در كشورشان وادادهاند. اينها يا واقعاً خر بودند و نميفهميدند، يا دنبال آلاف و علوف بيشتر بودند و يا پاپيون كرده بودند. و باز جالب اينجا بود كه اين خرها از طيفهاي مختلفي بودند، بعضيها خيلي «رو» و با زدن «نامه سرگشاده» و... گرد و خاك ميكردند و بعضيها هم خيلي «زير»! و با مذاكرات غير رسمي و ...
1ـ بعضي از اين «خرانه»ها عبارتند از:
«تو خيلي خري دل از من ميبري»
«خانم خر، آي خانم خر
برام سختشده عرعر»
«وقتي ميآي قشنگترين پالونت رو تنت كن
باباتو رد كن، داداش رو خرش كن»
2ـ همان دانهيل است.
3ـ غواصها
4ـ افسران ارشد
مجيد عبدالهي (مواد 78 دانشگاه علم وصنعت )
«خرداش» بعد از اينكه به گفته خودش توي كنكور حقش را خوردند، خيلي داغون شد و تا مدتي كارهاي عجيب و غريب ميكرد. مثلاً خيلي كم حرف شده بود و ديگر مثل سابق «عرعر» نميكرد يا مثلاً ديگر حال و حوصله رفقايش را نداشت و زود با آنها دعوايش ميشد و چند بار هم چند تايشان را گاز گرفته بود. يك چند ماهي اينطور بود تا اينكه ديد فايده ندارد و بايد بنشيند و درست و حسابي از نو شروع كند. اين بار ديگر بايد رتبه بالا ميآورد تا تو يكي از دانشگاههاي معتبر قبول ميشد.
همينطور هم شد و «خرداش» توانست با رتبه زير 100 در رشته مورد علاقه خودش يعني «جامعهشناسي خرها» ادامه تحصيل دهد. او تصميم گرفت توي دانشگاه فقط درس بخواند و جذب هيچ تشكيل يا گروه خاصي نشود چون از اطرافيانش شنيده بود: «آنهايي كه ميروند توي اين تشكلهاي سياسي، خيلي خرند». يكي دو ماهي گذشت تا اينكه يك روز اطلاعيهاي با تيتر «خر در چمنزار» توجهش را جلب كرد. اطلاعيه مربوط به اردوي تفريحياي بود كه براي «خرهاي ورودي جديد» و در چمنزارهاي اطراف شهر برگزار ميشد. زير اطلاعيه نوشته شده بود «كانون خرهاي آزاديخواه».
اين اولين اردوي دانشجويي بود كه «خرداش» در آن شركت ميكرد. او كمكم نسبت به اين كانون علاقه پيدا كرد و همكاري خود را با آنها بيشتر كرد. او با كمك كرهخرهاي ديگر فعاليتهاي زيادي كرد، برگزاري اردو، سخنراني، تجمع و ... يكي از شعارهاي محوري آنها در فعاليتهايشان نفي هرگونه قيد و بند اعم از «پالان» و «افسار» براي خرها بود. جالب اينكه ماچهخرها، در تشكل آنها حضوري فعال داشتند و با ديگر كرهخرها روابطشان صميمي بود! آنها ميگفتند نبايد براي «ماچه خرها» ( خر دختر ها ) هيچ محدوديتي قائل شد و بين آنها و ديگر «كرهخرها» تفاوتي نيست. آنها معتقد بودند همة مشكلات ناشي از اين است كه آزادي خرها محدود شده و ميگفتند وقتي اين مشكلات حل خواهد شد كه هر خري بتواند بدون هيچگونه فشاري و بلندبلند «عرعر» كند حتي اگر صدايش گوشخراش باشد.
«خرداش» احساس ميكرد كه يك «خر روشنفكر» شده و براي اين مسئله هزينه هم داده بود. ماجرا از اين قرار بود كه بعد از بستهشدن روزنامههاي «خر امروز» و «عصر خرزادگان» و ديگر روزنامههاي پرتيراژ آن روزها، او و دوستانش تصميم گرفتند تجمع اعتراضآميزي برگزار كنند. اواسط برنامه بود. همه خرها گوشهايشان را تيز كرده بودند تا خوب از حرفهاي سخنران «خرفهم» شوند كه يكدفعه صداي «عرعر» و «چهارنعل» بلند شد و گروهي «خر خرزور كلهخر» به جمعيت حمله كردند و شروع كردند به جفتك پراندن و گاز گرفتن. اين خرها همگي لباس شخصي به تن داشتند1 و كسي نتوانست آنها را شناسايي كند. مدتي از فعاليت «خرداش» در «كانون خرهاي آزاديخواه» گذشت و او كمكم پي ميبرد كه اين چيزهايي كه او دارد برايشان مايه ميگذارد فقط يك مشت شعار است و كساني كه اين شعارها را ياد او دادهاند خودشان به آن عمل نميكنند. در نتيجه همين افكار «خرداش» از گذشته خودش پشيمان شد و تصميم گرفت كه آنرا جبران كند.
«خرداش» با انگيزهاي مضاعف و بسان يك «خر واقعي» به عضويت «كانون خرهاي اصولگرا» درآمد و يكي از فعالين اين تشكل شد. باز هم اردوها، سخنرانيها و تجمعها شروع شد ولي اين بار با كمي تفاوت. قبلاً «ماچه خرها» خيلي راحت با ديگر اعضا رابطه داشتند ولي حالا به ظاهر اينطور نبود و فقط در جلسات هماهنگي ميتوانستند با هم صحبت كنند. قبلاً تجمعات در اعتراض به بسته شدن روزنامهها بود ولي حالا در اعتراض به هتاكيهاي آنها. قبلاً هم مشكلات ناشي از عدم وجود آزادي بيان بود ولي حالا به علت وجود آزادي زياد و ... كرهخرهاي اين كانون معتقد بودند هر خري بايد پالان و افسار داشته باشد ولي پالان و افسار اندازه خودش؛ نه خيلي گشاد و نه خيلي تنگ. چيزهايي كه صداي گوشخراش دارند حق ندارند، عرعر كنند.
«خرداش» براي اين كانون هم زحمات زيادي كشيد. مثلاً يكبار سر كلاس با پروفسور «خرميخ» كه از حيطه خودش خارج شده بود و داشت بحث سياسي ميكرد، حرفش شد. او در اين راه انگ هاي زيادي اعم از «خرمقدس» و متحجر2» و ... را نيز به جان خريد.
بعد از كمي فعاليت باز هم حس كرد كه يك جاي كارش دارد ميلنگد، يكبار ديگر نظرياتش را مرور كرد. اشكال خاصي در آنها نديد و هنوز هم معتقد بود كه نظرياتش نسبت به قديمها خيلي بهتر است. نميدانست چرا ولي او اين نتيجه را عملاً ديده بود كه هميشه ـ چه وقتي كه براي «كانون خرهاي آزاديخواه» و چه وقتي كه براي «كانون خرهاي اصولگرا» فعاليت ميكند ـ نتايج عايد عدة ديگري ميشود. عايد خرهاي سرمايهداري مثل «خرخان». او حس كرد كه «خرخانهايي» در كارند كه او و دوستانش را به اين «خرخربازيها» مشغول كردهاند تا راحتتر بتوانند سردر «آخور» ببرند و ـ عليرغم اينكه خرند ـ مثل «گاو» بخورند. اين را خيلي راحت ميشد فهميد، كافي بود فقط يكبار پاي درددل امثال پدرش بنشيند. مشكل امثال پدرش نه بود و نبود پالان و افسار بود و نه عدم اعتقاد به اصول جامعة خرها، بلكه آنها از تبعيضي كه بين پالان بچههاشان و بچههاي خرهاي سرمايهدار، طويلهشان و طويلههاي خرهاي سرمايهدار بود رنج ميبردند و ظلم و ستم و «خركاري»اي كه خرهاي سرمايهدار از آنها ميگرفتند تا به «خرخواني» برسند.
از همين جا بود كه «خرداش» به رسالت اصلي خود پي برد و پالان خود را محكم كرد تا در ميدان مبازره با «استخمار3» از هيچ جفتك و گرد و خاك و عرعري دريغ نكند و تا دين خود را نسبت به توده «خرهاي محروم» به انجام نرسانده از پاي ننشيند. پس شروع كرد به گشتن به دنبال عرصهاي براي اين حضور كه اطلاعيه تفاضاي همكاري با نشريه «خرش4» را ديد و دلباخته آن شد و ...
1- معلوم است كه هر كه بودند «گورهخر» نبودند.
1- همان «خرمتحجر» است.
2- خركردن كسي به منظور «خركاري» و «خرسواري» گرفتن از او.
4- همان نشريه خيزش است .
ادامه دارد..........
این داستان :دانشگاه آزاد
لال شوم كور شوم كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم
« خرداش » شروع كرده بود به درس خواندن. يكبار وقتي داشت درس ميخواند صداي پدرش را شنيد كه داشت به مادرش ميگفت : « اگر خرداش ما در دانشگاه آزاد قبول شود چكار كنيم ؟ با چه رويي بهش بگوئيم ندارم بدهم بروي درس بخواني » خرداش اين را كه شنيد اولش يك كمي گريه كرد. ولي بعد در درس خواندن مصممتر شد. روز و شب درس ميخواند. طوري شده بود كه بچههاي محل همه بهش ميگفتند « خرخوان ».
مشكل ديگر خرداش اين بود كه در ايام درس خواندن ، حتي مهماني و مسافرت هم نميتوانست برود. هيچ وقت يادش نميرود وقتي كه همه فاميل با برو بچههايشان جمعي رفته بودند خانه « عمو خرجان » عروسي پسر عمويش و او مجبور بود تنها تو طويله بماند و درس بخواند و به آهنگ غمگين
« كره خرها همه رفتند همه گوش درازها بار سفر بستند »گوش بدهد.
بالاخره دوران سخت « خرخواني » به سر آمد و صبح يك روز آفتابي بود كه « خرداش » بعد از خوردن يك صبحانه مفصل رفت براي امتحان كنكور ، بعد از كنكور كره خرها عرعرشان بالا رفته بود و همه از سختي سؤالها شاكي شده بودند و معتقد بودند كه سؤالها « خركي » بوده ولي «خرداش» تقريباً از امتحان راضي بود.
روز اعلام نتايج فرا رسيد و « خرداش » در حاليكه قلبش داشت از سينه بيرون ميزد اسم خود را در روزنامه « خرشهري » ديد. داشت بال در ميآورد و خود را به شكل يك « خركس2 » در هوا ميديد و كلي « خركيف » شده بود. سريعاً نگاه كرد ببيند چه رشتهاي قبول شده فهميد اسمش در ليست ذخيرههاست. خيلي ناراحت شد ولي باز اميد داشت. باز از « خرزاد » خيلي بهتر بود كه اصلاً تو كنكور سراسري كه هيچ تو كنكور آزاد هم هيچ رتبهاي نياورده بود.
مجبور بود كه باز هم صبر كند تا زمان اعلام نتايج نهايي براي ذخيرهها. اين بار ديگر حتماً جزو قبول شدهها قرار ميگرفت. روزنامه را به دقت نگاه كرد ولي نزديك بود شاخ در بياورد. « اسمش در ليست قبول شدهها نبود » ولي نه به خاطر اين ، به خاطر اينكه « اسم خرزاد » بعنوان اولين خر ذخيره پذيرفته شده چاپ شده بود » و زير ليست اسامي هم اين جمله « طبق مصوبه جديد از سال تحصيلي جاري دانشگاهها ميتوانند اضافه ظرفيت خود را با قبول كردن دانشجويان به صورت آزاد و اخذ شهريه از آنها پر نموده و از اين طريق بخشي از بودجه خود را فراهم نمايد ».
ديگر تاب نياورد و قاط زد و شروع كرد به دري وري گفتن :
« گندش را در آوردهاند ،عجب خر تو خري شده ، ... ».
1- مراجعه كنيد به داستان خرها
2- همان خر پرنده است بر وزن « كركس »
ادامه دارد........
***
چند ماهي از سكونت خانواده «خركار» توي طويله جديدشان نميگذشت كه همسايهدار شدند. اين همسايه خانوادهاي بودند كه تا قبل از اين مثل خانواده «خركار» جاي ثابتي براي زندگي نداشت. آنها درست كنار طويله «خركار» طويلهاي براي خودشان دست و پا كردند. اين خانواده دختري داشت به نام «خرنوش» ... اولين باري كه «خرداش»، «خرنوش» را ديد وقتي بود كه داشت توي اثاثكشي به آنها كمك ميكرد. وقتي چشمشان به چشم هم افتاد، احساس كردند كه قلبشان دارد از سينه بيرون ميزند و ميخواستند بلند بلند «عرعر» كنند ولي در حضور بقيه رويشان نشد و جلوي خودشان را گرفتند ... علاقه «خرداش» به «خرنوش» روز به روز بيشتر ميشد تا اينكه يك روز «خرداش» بعد از كلي ور رفتن با خودش و دم چرخاندن، بالاخره خجالت را كنار گذاشت و ماجرا را به مادرش «خرناز» گفت. ولي همان شب كه پدرش از سر كار برگشت، اين جواب را شنيد كه «حالا فعلاً كه وضعمان خوب نيست. يك خُرده صبر كن كمي دست و بالمان باز بشود، بعد يك فكري ميكنم».
***
این داستان :تحکیم
جلسه هيات دولت است.خاتمي رو مي كند به وزير آموزش عالي و مي گويد:آقاي مدير از دانشگاه چه خبر؟
-خبري نيست.طيف علامه فلان است و فلان،فلان دانشگاه،...
- نه،طيف علامه نه،مشكل من شيراز است من از اينها مي ترسم...
آري بايد هم بترسد،هر كسي كه نقد بشود مي ترسد،بخصوص كه نقد منطقي و بر مبناي ارزش هاي پذيرفته شده جامعه باشد،و بخصوص كه بدور از تندروي باشد، نبودكه شيرازي ها و مستقل ها بهاي سنگيني را در دوران دوم خرداد پرداختند.
بگذاريد قدري عقب تر برگرديم،زمستان سال 85 است،قرار است نشست دفتر تحكيم وحدت در دانشگاه شيراز برگزار شود،اما عليرغم تلاش هاي سيد مهدي طباطبايي دبير تشكيلات تحكيم،برگزاري نشست با مشكلات عديده اي روبروست،دانشگاه شيراز همكاري نمي كند،استانداري فارس از انجمني ها مي خواهد كه از برگزاري نشست خودداري كنند،و آقايان كروبي وخاتمي كه به عنوان رؤساي قوه مقننه و مجريه از دادن پيام به مناسبت نشست مثل ساير نشست هاي گذشته خودداري مي كنند.
اشتباه نكنيد احمدي نژادي در كار نيست،دولت دوم خرداد است،نماينده هاي دوم خردادي در دفتر كروبي نشسته اند و نمي خواهند او پيام دهد،آقاي ابطحي رييس دفتر خاتمي هم بهانه مي كند كه روز پنج شنبه است و كسي نيست كه پيام را تايپ كند!!
نشست برگزار مي شود،بدون هيچ امكاناتي،تنها با پتوهايي كه هلال احمر استان براي زلزله زده ها و امثال اينها در اختيار دارد،برخي از انجمن ها در نشست شركت نمي كنند و به رهبري علي افشاري( عضو سابق بسيج دانشگاه كه بعدها عضو شوراي مركزي تحكيم شدو در حال حاضر در آمريكا به سر مي برد) در دانشگاه علامه تهران نشست جداگانه اي برگزار مي كنند و پس دو طيف شيراز علامه از هم جدا مي شوند.
فرداي آنروز بر سر دفتر تحكيم وحدت بين اعضاي دو طيف درگيري و ضرب و شتم مي شود،نيروي انتظامي دخالت مي كند و مجبور مي شود براي خاتمه جدال دفتر را پلمپ كند.حالا انجمن هاي اسلامي در به در شده اند.چه چيزي بهتر از اين؟ ديگر نه دفتر تحكيمي هست و نه انجمن هاي اسلامي مستقل دفتر و امكاناتي دارند.خواب وزير علوم خوش باد!!عمر رييس جمهور محبوبمان دراز!! دانشجو مي خواهيم چكار؟ دانشجويي كه پايش را از گليمش درازتر كند بايد پايش را قلم كرد.
به قول فروغ فرخ زاد" من بار خود را بردم و كار خود را كردم" ما كه دو بار رييس جمهور شديم،نفر بعدي هر كاري دلش مي خواهد بكند.دانشجو ديگر به دردم نمي خورد.
اصلا دستور مي دهم به وزير علوم جديد(توفيقي) كه اجازه نكند تحكيم نشست سالانه برگزار كند بگذار كه انجمن بشكند،چي فكر كرده اند.چقدر منت سرم مي گذارند كه ما تو را اولين بار دعوت به شركت در انتخابات كرديم. آخه ساده لوح ها!!شما چه كاره ايد؟؟سر پيازيد يا ته پياز؟ فكر كرديد مملكت دست شماست؟
اگر به دعوت حاج آقا نبود عمرا نمي آمدم!!همان چند سال وزارت ارشاد بس بود.آبرو برايم نماند.يكي مي گويد ويديو را آزاد كن يكي مي گويد ممنوع كن!!حاج آقا خودش لطف كرد و گفت شما بيا ما حمايتت مي كنيم.خدا حفظش كند.نگاه نكنيد بچه ها تو انتخابات مجلس ششم آبروي حاج آقا را بردند.اينها ظاهر قضيه است!!حاج آقا ولي نعمت ماست!!ما هر چه داريم،اصلا نظام هر چه دارد از ايشان دارد،شما چه مي فهميد؟؟ ما مي فهميم كه اون بالا بالاها هستيم.
چارتا جوان لق خيال كرده اند با تحصن و تجمع مي شود مملكت را اصلاح كرد.نه آقا ما فقط زورمان به جنتي مي رسيد كه آن هم البته نرسيد.مگر مي شود شوراي نگهبان را برداشت.اگر برش دارند كه هر خري( معذرت مي خواهم) سرش را مي اندازد و مثل گاو مي رود توي مجلس.خدا خر را مي شناخت كه بهش شاخ نداد. همين دفتره"فاطمه حقيقت جو"را مي گويم،همين كه فكر كرده مجلس هم جاي پارتي و است،رفت توي مجلس ديديد چه كرد؟الآن كجاست؟ خدا مي داند تو فرانسه چه مي كند.خدا همه را اصلاح كند.ما كه به نوبه خودمان اصلاحات كرديم.بقيه اش كار خداست.
تا اين جاي كار هم همه اش كار خدابوده و حاج آقا!! حاج آقا خيلي زحمت كشيده واسه نظام.جزء استوانه هاي نظام است.جاي پدر بوده براي ما.اگر او نبود معلوم نبود الآن ما كجا بوديم.الآن ناطق نوري داشت تو مملكت وتسه خودش رياست جمهوري مي كرد.ولي خودمانيم،حالش را گرفتم ها!!20 ميليون راي زدم توي سرش،خودش هم نفهميد از كجا خورد.چه مي دانست بنده خدا.طول كشيد تا فهميد كه كار كار حاج آقاست.اي ول حاج آقا!!كاري باهاشان كرد كه 8 سال ديگر هم تو كف بمانند.دلشان خوش است شوراي نگهبان دارند و قوه قضاييه و سپاه را.
جمع كنيد بساطتان را!!مجلس را عشق است كه مال ماست!!خودم هم كه هستم!!به قول مي گويد:" من هستم پس حكومت مي كنم" گور باباي مردم.اينها برايشان فرقي نمي كند كي رييس جمهور باشد.مردم نان مي خواهند.گوشت گران نشود.چه مي فهمند" توسعه سياسي" يعني چه؟
صلا من خودم هم نفهميدم اينكه " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد" يعني چه؟
ما كه يك عمر است داريم سلام مي كنيم.البته ملت هم سلام مي كنند."سلام بر خاتمي" "درود بر بازرگان"الكي كه نمي گويند.تازه هر كه مرا مي بيند ياد مصدق هم مي افتد.عجب كاري كرديم ها!!يك شبه همه اين مرده ها را از توي گور در آورديم علم كرديم.اينكه اصلاحات نيست معجزه است.رفورم و اصلاح طلبي يواش يواش است.بابا ما معجزه كرديم.كي اينها را مي فهمد؟اصلا من براي كه دارم حرف مي زنم؟شماها چه مي فهميد بابا... بريد پي كارتان... ملت گريگوري نفهم... .
داستان خرها
نيشخندي به جامعه،پوزخندي به سياست
داستان خرها چه خواهد شد؟خرداش اين بار چه خواهد كرد و اين بار قرار است كدام نهاد و كدام تفكر به زبان طنز نقد شوند؟اينها سؤالاتي است كه ذهن بسياري از خوانندگان نشريه انديشه آزاد را به خود مشغول كرده است به گونه اي كه بي صبرانه انتظار انتشار شماره بعدي نشريه را مي كشند.اما داستان خرها چه بود و از كجا آمد؟
داستان خرها عنوان مجموعه طنزهاي داستاني است كه براي اولين بار در نشريه خيزش (اركان مجمع دانشجويان حزب ا...جنبش عدالت خواه)دانشگاه علم و صنعت تهران و به قلم مجيد عبدالهي سردبير نشريه در شش شماره منتشر شد.(در سال هاي 82 الي 83)
عبدالهي كه خود هم اكنون در يك مؤسسه فرهنگي و نيز در سياست تحليلي خبري عدالت خانه (adlroom.ir) به كارهاي مرتبط با زمينه فكري عدالت خواهي دوران دانشجويي و البته بي ارتباط با رشته تحصيلي خود (مهندسي مواد)مشغول است جرقه اين ژانر طنز رابرگرفته از يك داستان طنز كوتاه انتقادي با عنوان «داستان كلاغ ها» مي دانست و اصرار داشت كه اگر قرار است اين داستان ادامه يابد با قالبي نو و قهرمانان جديد تعريف شود ،شرايطي كه من براي مجموعه در نظر داشتم ايجاب مي كرد كه همان قهرمانان و البته در يك محيط جديدتر و با تفكر و زمينه سياسي تر و در عين حال شايد فلسفي تر (كه در شماره هاي آينده خواهيد ديد) ادامه يابند،با همان رويكرد كه در كليت فكري انجمن اسلامي دانشجويان مستقل دانشگاه و نشريه انديشه آزاد بر آن اصرار ورزيم و آن اعتبار اجتماع در مقابل جامعه و جامعه در مقابل سياست است،يعني عبور سياست از سپهر سياسي به سپهر مدني و بازگشت به مردم كه به قيمت عبور از احزاب قدرت طلب،اقتدارگرايان و بوروكرات هاي انحصارطلب و نيز تكنوكرات هاي سوار بر گرده اجتماع است.
با اين پيش فرض ها،داستان خرها در 11 شماره جديد تدوين شده كه يك شماره از سري جديد آن به فراخور شرايط نشريه و دانشگاه پيش از موعد و به عنوان شماره 5 منتشر شده در حالي كه هنوز دو شماره از سري قبل باقي مانده اند.اما انتشار همين 5 شماره كتفي بود تا شناخت كافي از سياست هاي مسئولين و واكنش هاي دانشجويان كسب كنيم.
الف)واكنش دانشجويان:دانشجويان سه نوع واكنش نسبت به اين مجموعه اتخاذ كرده اند:
1-رويكرد موافق:عداه اي از دانشجويان با نوع مسائل و انبوه بيان آنها موافقند و در واقع آنرا انعكاسي موفق از اوضاع جامعه و حتي دانشگاه مي دانند.
2- رويكرد انكاري:عده اي بدون درك عمق مسئله و اين كه نقد و قالب طنز مي تواند در بيان مشكلات جامعه و دانگشاه مفيد باشد و حتي در حالت واكنش آن را توهين آميز تلقي مي كنند و به نوعي در مقابل نوع نگارش و ادبيات و فضاي طرح شده و شخصيت هاي آن جبهه مي گيرند.
3- رويكرد انفعالي:جمع اندكي از دانشجويان كه اكثرا وابستگي فكري يا تشكيلاتي داشته و خود را در جبهه مخالف انجمن مي دانند(!!)از همان آغاز به شدت حسلست به خرج داده و مي پرسيدند"پايان داستان چه خواهد شد؟؟"،موفقيت داستان در طرح مسائل و نيز جلب مخاطب عملا آنها را به انفعال دچار و منزوي ساخته و تا كنون موضعي در مقابل آن نگرفته اند اما اين سؤال براي عده اي پيش آمده كه "خط قرمز شما چيست؟؟"كه اين ريشه در پيش فرض هاي غلط آنها دارد كه گمان مي كرده اند انجمن مستقل، و يا گروهاي نشد است و جز چاپلوسي و تملق و تاييد كاري نخواهد داشت.
اما خرداش كيست؟خرداش يك نماد است مثل نام قهرمانان داستان،مثل تمام داستان ها،حتي داستان هايي كه برگرفته از زندگي هاي واقعي باشند و حتي زندگي نامه ها هم نمادي اند،نمادها از يك فرد،يك فرد اما كه در تقابل و تعامل با جامعه داستان مي سازد،زندگي مي سازد.
خرداش نماد دانشجويي است كه از آغاز رنج تبعيض و فساد را مي چشد و با انگيزه مضاعف در پي تلاش بر مي ايد،اما چه تلاشي؟و با چه هدفي؟خرداش در آغاز جذب تبليغات و شعارهاي اهل دغل مي شود و در "انجمن خرهاي آزادي خواه"عضو مي شود و تلاش به خرج مي دهد بي آنكه متوقع باشد،اما زماني كه به معناي واقعي اين شعارها و تو خالي بودن شان پي مي برد 180 درجه به "جامعه خرهاي اصول گرا"مي پيوندد و باز تلاشي بيهوده و به كار مي بندد.
اما تجربه اي كه از اين دو جناح آموخته وي را از هر دو بيزار مي سازد و به جبهه اي مي پيوندد كه از سنخ هيچ كدام نيست و در انتقاد از اين دو هر چه مي تواند اثر مي گذارد،اين انتقادها بر عملكرد اطرافيان،ساير دانشجويان و كليت حاكم بر جامعه است و به از او عنصري انتقادي و عدالت خواه كه ديگران از آن تعبير به " تندرو"مي كنند مي سازد.فرايندي كه شايد يادآور تجربه خود ما در عرصه عدالت خواهي و ايجاد يك حس نوستالژيك ناشي از تجربيات كسب شده در تشكيلات بي هويت يا بي هدف دانشجويي موجود است.
اما اين رهگذر به كجا رهنمون خواهد شد؟سؤالي است كه پاسخ آنم در 10 يازده شماره آينده مشخص خواهد شد البته اگر شرايط و مقتضيات زماني و مكاني ما را به ادامه و يا تعريف شماره هاي جديدي از داستان وا ندارد. آنچه مشخص است اينكه فضاي داستان به نحوي تحريف شده كه گنجايش قهرمانان جديد و فضاهاي نوتري را دارد و هرگاه لازم داستاني لابلاي آن مي گنجد و يا ادامه مي يابد.اما پاياني كه براي آن در نظر گرفته ايم خود آغازي خواهد بود بر راهي ديگر و قهرمانان و فضاي كاملا جديدي كه احتمالا راهگشاي نسل هاي بعدي نشريه و انجمن خواهد بود.نسلي كه"ارث ما مي خورد و خون او خواهند خورد "نسلي كه احتمالا از مشكلات ما خبر ندارد و هيچ نمي داند "از رنجي كه برديم."
اما آنچه كه ما را بر نوشتن نقدي بر نوشته هاي ايشان واداشت برخوردهاي ناصحيحي بود كه اخيرا در حق نشريه و بخصوص ستون طنزهاي من شد،كه پيش از اين بر خودم رنج روا داشته بودند و رفتار ناصوابشان بارها در بارها ما را از راه خويش به حاشيه برده بود گرچه هرگز نتوانست دلسردمان كند.
مي گويند:"نشريه توهين آميز است"و "داستان خرها توهين آميز است"كدام توهين؟؟آقايان يا طنز نخوانده اند و يا غرض دارند و طنز را بر نمي تابند .ارگ انتظار دارند در نشريه برايشان از گل و بلبل بگوييم و قصيده در مدحشان بسراييم سخت در اشتباهند و خيال خامي خواهد بود كه از ما انتظار مدح و ثنا دارند كه پيش از اين بود كساني كه اين چنين كردند و مي كنند و ما از همين رو بود كه از ايشان دل بريديم و راه نقد در پيش گرفتيم و نه افزودن دستگاهي جديد به دربار آقايان و شريك شدن در تلاش حرم سرا براي هنر تازه اي نيست كه همين بي هنري است كه از ما بر نمي آيد .
آنان كه نمي توانند شخصيت داستان را به عنوان به يك حيوان درك كنند بهتر است رمان"قلعه حيوانات " را بخوانند تا بفهمند يك نويسنده چگونه مي تواند در قالب يك سنت شخصيت حيواني از قبيل خوك و اسب و ....دنياي آدم ها را به چالش بكشد و تفسيري از انقلاب ها ارائه دهد و بي آنكه محتاج كلمات و اصطلاحات ماركس و ماكس وبر شود و از انقلاب و ژاكوبن هاي فرانسه و بلشويك ها و منشويك ها ي روسيه بگويد يا همچون نظريه انقلاب تدا اسكاچپول ،تجربه هاي انقلابي سه كشور را كنار هم بگذارد و استدلال كند .
آيا حتما لازم بود كه استالين را رسما نام ببرد و يا خوكي به اسم ناپلئون اين نقش را بازي مي كرد؟آيا حتما بايد مي گفت"تروتسكي يا بوخارين " يا اينكه شخصيت يك اسب اين نقش را بازي مي كرد؟
آيا حتما بايد از تقابل جامعه دهقانان و كارگران و سياستمداران شوروي سخن مي گفت و يا اين را مي توانست با آسيابي كه در داستان آمده بيان كند؟
آيا لازم بود رسما از "صدور انقلاب كارگري "سخن بگويد و خود داستان گواي اين موضوع نيست؟
آري،اگر قرار بر" توهين" باشد،بر خود ما رواست كه اين روايتي است معتبر از حال و روز دانشجوياني كه آرمان خويش را در دنياي شما نيافتند و رسالت خود را در غير اين ديدند كه اينكه خواب شما را آشفته شده گناه ما نيست كه گواه حق طلبي ماست.
از ما نخواهيد چاپلوس بي مدعاي شما باشيم.ما را براي غير اين ساخته اند.
در گفتگو با استاد هسته گردان مطرح شد
پا انداخت روي پا كه :"آماده مصاحبه ام".ضبط را بسمل كردم:
*خوب به عنوان اولين سؤال يه شرحي دربارهNPT بفرماييد.
-خوب ايني كه گفتيد رو همه دنيا دارند و ما هم به دليل منطقه جغرافيايي معادن سرشاري از اينا داريم و...و...به به چايي هم آمد بفرماييد چايي...خوب سؤال بعدي رو بفرماييد.
*به عنوان يكي از مذاكره كنندگان لطفا روند مذاكرات رو شرح بديد؟شنيده مي شد كه بعضي اوقات اون ها ايران رو تهديد مي كردند..
- نه آقا...بله... اوايل مذاكرات بود كه گفتند اگر فلان بند رو قبول نكنيد پرت توم كي كنيم بيرون شوراي امنيت.اينجا بود كه بلند شديم و در يك قهر انقلابي گفتيم:«آقا مگه مسخره بازيه؟مثل بچه ها تهديد مي كنيد و...»و البته مؤثر بود و آنها معذرت خواستند.ما هم در عوض َآن بند را پذيرفتيم.
*استدلال اصلي اروپايي ها در مذاكرات چه بود؟
-يك مشت كلماتي كه به وسيله مشتي رسانه هاي بيگانه توي ذهن هاي اين ها ريخته شده بود.مي گفتند شما مي خواهيد بمب اتم بسازيد.اصلا اين ها فكر كردند ما هم مثل خودشان در حال فروپاشي هستيم و مثل آنها چشم به دنيا داريم؛در حالي كه ما آخرت گرا هستيم.اصلا NPTچرك كف دست است.بيا آقاي بلر!بيا مستر بوش!همه اش مال تو...
*...و نتيجه نهايي مذاكرات؟
-براي اولين بار ما بين غربي ها خودي و غير خودي تفرقه انداختيم و راه هاي نجات اروپا از باتلاق فروپاشي و بيچارگي را به اروپاييان گم كرده راه،نشان داديم و تازه وادارشان كرديم اين راه رو به آمريكا نشان ندن.البته اينها همه پيروزي هاي حاشيه اي ما بود،اصلي تريم آنها اين بود كه – كه من از خود حاج آقا شنيدم- ما سفير آمريكا را وادار كرديم به طرز مفتضحانه اي گريه كنه و حتي جلوي اون همه مرد نامحرم نام مادرش رو- كه حتما به دليل فروپاشي همه خانواده ها در آمريكا ، سالهاست كه او رو نديده – صدا بزنه.
خوب در ازاي اين همه پيروزي،ما چند دونه دستگاه و اين ها رو داديم.از ديگر محاسن اين مذاكرات آن بود كه ما تكليفمان معلوم است،مي دانيم دقيقا كي بايد به تعهدات مان عمل كنيم ولي آنها كه نمي دانند كي بايد به تعهدات شان عمل كنند!بنابراين تمام دستگاه ديپلماسي غرب مثل گذشته سال ها در سرگرداني مي مانند.
* ولي بعضي ها مخالف..
- ببين پسرم!يه دقيقه اون ضبط رو خاموش كن.ببين جانم يك مسئله سري رو برات بگم .البته خوب اين رو منتشر نكنيد.ما در ايم مذاكرات كاملا پيروز شديم و اين همون مطلبيه كه نمي خواهيم بقيه بدونن.
*اخباري بود مبني بر اينكه يكي از شما در مراحل حساس مذاكرات در اتاقتان خوابيده بوديدو ...
- مگه بده؟
* خوب،فكر مي كنم بله!
- نه ديگه! ديدي گفتم خامي؟! اين نشون دهنده توكل ما است.ما حتي اون ها رو وادار كرديم بر اساس سنت هاي اسلامي با ما مذاكره كنند.بنا شد ما اول برويم پشت تريبون و NPT رو مثل يك انگشتر بياريم بيرون و اون ها هم بيايند پشت تريبون و از ما تشكر كنند . اول آنها خواستند بروند بالا ، ولي ما دماغشون رو ماليديم به خاك و اول رفتيم بالا!نوبت آنها كه شد وقت ناهار شد و ما رفتيم براي ناهار و...
چه قدر سؤال مي كني؟!بفرما كاپوچينو بفرما...
رساله اي در باب مذاكرات
اگر هواي رييس جمهور شدن داريد حتما بخوانيد:
رساله اي نوشته ي پدري ديپلمات كه نگرانِ آينده ي پسر گلش است.
... پسر گلم خوب مي داند كه مذاكره خوب بوده و بايد بكوشد تا در اين مسير از هم قطاران خود عقب نماند! پسر گلم كه آينده مملكت در دستان اوست،چه دكتر شود و چه حاج آقا،بايد كه در مذاكره تمامي همّت خود را بكار بندد تا خداي ناكرده طرفِ مقابل – كه آمريكاي بدسرشت است و فرجامش جهنم- فكر نكند كه پسر گلم لحظه اي از او غافل شده است!
البته هر چند بر پسر گلم فرض است كه حاج آقا شود- كه خير دنيا و آخرت در آن است و در همه كارها جناب مستطاب آقاي حسن روحاني را مقتداي خود قرار داده و نيم نگاهي نيز به شيخ كبير داشته باشد-اما بداند كه با دكتر شدن نيز مي توان چنگ در ريسمان سعادت انداخت... اما بشرطها و شروطها!
پسر گلم بداند كه با دكتر شدن خشك و خالي نتوان به ميز رياست رسيدن!و بايد اين نمكته را از پدر خود به گوش سمعا و طاعتا بشنود كه كار هر دكتري نگيرد و بايد كه اگر اين مسير گزيند،در فن شعار چنان متبحر شود كه گرگ در شكار!
پسر گلم بداند كه البته در دكتر شدن خيرهايي هست كه در حاجي شدن نيست؛مِن جمله از مردمان سوت و كف باشد و ازو بوس و ماچ!و اگر خداي ناكرده روزي آمريكا-آن جنايت پيشه،آن ابر قدرت،آن سر مذاكره فرود آورنده – حمله كند،راه فراري براي حاجي نمي ماند،اما از براي دكتر چرا!پسر گلم بيش از اين در اين باب از من نخواهد كه شرمنده اش خواهم شد...
پسر گلم بداند كه در دروازه را مي توان بست،اما در دهن ملت را نه!پس در توجيه بكوشد و چند حديث و روايت در باب دوستي و مراوده و مسامحه و مهرورزي و احيانا ليبرال دموكراسي حفظ نموده،مواظب باشد كه اين آخري را هر جايي نگويد!،و نيز بداند كه مذاكره في نفسه خوب است و آنچه گفته خواهد شد مهم است ،نه آنكه با او!
ايضا پسر گلم از رفتگان امت مايه بگذارد و ترسي به دل راه ندهد كه كسي شاهد نتواند بود بر صحت و سقم گفتار وي.في المثل بگويد اگر امام (ره) هم مي بود،همين كار را مي كرد.يا بگويد خودم از ايشان شنيده ام كه مي فرمودند بالاخره بايد با آمريكا رويارو شد و تاويل كند به معناي مذاكره.و كاري نداشته باشد كه موقع انقلاب اصلا نطفه اش بسته شده بوده يا نه!
پسر گلم بداند كه مملكت شهيد كم ندارد و مي تواند به هر كدام كه دلش خواست،هر چه كه خواست بچسباند.
پسر گلم بداند كه پدر ديپلماتش مي بيند روزي را كه مذاكره با اسراييل را به شهيد چمران بچسبانند!پسر گلم بداند كه اين كار شدني است و ما مي توانيم!
ايّدك الله تعالي بعونه پسر گلم! و تمّت هذه الرساله.
شنبه : چه روز هيجان انگيزي!هنوز اون نامه توي فكرم چرخ مي زند:«آقاي صالح انقلابي...نظر به تقوي و مديريت والاي شما...به رياست كل .... اميد است در راه اعتلاي آرمان هاي نظام جمهوري اسلامي موفق و منصور باشيد.»
جَلدي يك زنگ زدم خانه.بالاخره خانم بچه ها هم بايد مي دانستند.خانم از خوشحالي جيغ زد.بعد يكهو صدايش را صاف كرد كه :«صالح،دين و ايمانت يادت نرود!خيلي ها گول اين چيزها را خوردند». بعد يك نمه خنديد و :« راستي براي جشن موفقيت برويم برج سفيد شام بخوريم».
يكشنبه: عجب دفتر قشنگي!يك ميز دارم به چه بزرگي!يك كامپيوتر هم رويش.راستي يك منشي دارم،اسمش خانم مقدس است.خيلي سخته هر وقت بيايد،آدم كلّه اش را بكند زير ميز.امروز اوليم مراجعه كننده را هم داشتم.مردكِ... حيف كه فحش دادن خلاف تقواست.نه ريش داشت،نه سبيل.پسره ي مزلّف وام مي خواست براي ازدواج.معلوم نيست تا حالا چه كار مي كرده؟ الان ياد خدا و پيغمبر افتاده!پرتش كردم بيرون.بعد از ظهري پانصد تومان دادم خانم مقدسي،شايد نيازمند باشد،رويش نشده بگويد.
دوشنبه: الله اكبر از اين همه بي توجهي به بيت المال.راننده ماشين رياست را اخراج كردم.ناكس سر راه بچه اش را با همين ماشين بيت المال مي برو مدرسه.بهش مي گويم چرا؟ جواب مي دهد:سر راه اداره است.چه توجيهي!پرتش كردم توي حياط تا معني وظيفه شناسي را بفهمد.
يك آگهي از كاروان زيارتي سوريه و كربلا آورده بودند اداره.اسم نوشتم براي هفته بعد.هنوز مزه ي زيارت قبلي تو يادم مونده.قربونت برم آقا جان!
سه شنبه:ديشب بچه ها خريدهايشان را نشانم دادند.همه اش خوب بود،فقط پاچه شلوار دخترم يك كم كوتاه بود كه آن هم مهم نيست.مهم تربيت اسلامي است كه دخترم كاملا دارد.امروز يكي از كارمندها آمده بود وام مي خواست.براي عمل كليه.خيال كرده من نمي فهمم.معلوم است چه خورده كه كليه اش خراب شده.ماشاءالله مشروب،قدّ پپسي ارزان شده.شب پانزده هزار تومان دادم به خانم مقدسي برود لباس بخرد تا بين خانواده و كارمندم فرقي نباشد.
چهارشنبه: اي روزگار بي وفا!پدر وزير بنده ي خدا فوت شده.با چند تا از رفقا قرار گذاشتم برويم ختم اوم مرحوم مغفور كه درجاتش عالي است،متعالي گردد؛ان شاءالله. رفتيم گل فروشي.نظر رفقا به چيزهاي كم خرج بود.گفتم:آخر احترام به مؤمنين كجا رفته؟بهترين دسته گل را خريدم.قيمت ها چقدر ترقي كرده! امان از استكبار غاصب.توي راه يك تاكسي ديدم كه راننده اش جوان بود.ناموس مردم را مي پاييد.خدا ذليلش كند.چرا ازدواج نمي كند؟
پنج شنبه: امروز با تمام وجود نشسته بودم براي خدمت به خلق خدا كه زنگ زدند دخترم را با يك پسر گرفته اند.هر چه براي استوار توضيح دادم كه دخترم توي اين قالب خواسته پسره را هدايت كند،نمي فهميد! شب دخترم گفت:فقط خواستم هدايتش كنم كه سمت خلاف شرع نرود.راست مي گويد.فكر كنم كار حسودها باشد كه استوار ول نمي كند.
جمعه: امروز نشستيم توي خانه.بنا بود معاونم يك دستگاه از اين علَمكهاي شيطان بياورد ببينم استكبار چطور مردم و جوانها را گمراه مي كند.تا شب با خانواده برنامه ها را تحليل كرديم.الله اكبر! چه نقشه هاي پيچيده اي دارند.چقدر جالب درست كرده اند!
شنبه: باز هم امروز آماده براي خدمت به خلق خدا...
اشاره:مذهب نه چندان تازه اي را معرفي خواهم كرد كه كم كم بين عده اي از مسئولان-هر چند كم- طرفداراني يافته«مصلحت طلبي با ماسك اسلامي».در ضمن نام نوشتار صرفا بنا به پيام آن انتخاب شده و ارتباطي به هيچ كتاب يا گفتاري ندارد.
چهارشنبه31/2/76:بسم رب القانعين.امروز از خستگي سر كار نرفتم.آخه ديشب از نماز مغرب اول وقت تا ساعت نه شب،يكريز مشغول كار فرهنگي،مذهبي،اسلامي بودم.فهميدم از « مكروه بودن چپ چپ نگاه كردن»در اسلام تابلو است كه راي دادن به جناح چپ حرام است.خدا خادمين به فرهنگ مملكت را حفظ كند.
زري گفت بيا به ياد ساده زيستي هايمان ناهار كلجوشي بخوريم.از خوشي زارزار گريه كردم.چه زني!زنگ زدم آشپزخانه،دو پرس چلوكباب و دو پرس هم جوجه كباب،بياورند با يك ديگ كلجوشي براي اين اسطوره ي ساده زيستي!
پنجشنبه1/3/76:بسم ربنا خالق الانتخابات:فردا روز انتخابات است و البته به نظر من و بعضي از رفقاي نزديك ميزان راي ملت است- اگر به ما راي بدهند اگر كه نه-.با چند يار با سابقه انقلاب و شركايم در بنگاه فرهنگي مذهبي-«ريال هاي بهشتي» درباره انتخابات جلسه داشتيم.حاج آقاي بنيري و حاج آقاي دلاويز هم بودند.خبر رسيد پوسترهاي نامزد جناح،را كنده اند.ديديم ما هم بكنيم كليشه اي مي شود.بنا شد روي پوسترهايشان بزرگ بنويسيم «الله اكبر»تا هم معلوم شود كه آنها چقدر بدند ...
جمعه 2/3/76:بسم رب ناصرنا في يوم انتخابات:امروز روز انتخابات است.به به مردم چه حماسه اي بر پا كرده اند.همه جمع هستند كه فقط به ما راي بدهند.به اتفاق جناحان دلاويز و بنيري بيانيه تبريك زير را تنظيم كرديم كه فردا به محض پيروزي جناحمان پخش كنيم:«برادران و خواهران مسلمان خوشحاليم كه بار ديگر مشتي محكم به دهان آمريكاي جهان خوار و بدبخت و انگليس زديد و با انتخاب نامزد ما ، نشان داديد كه آن جناحي ها چقدر واداده اند!دراكولااند.سوسك اند.خدا لعنتشان كند.
اتحاديه رفقاي ارزشي
شنبه 3/3/76:به نام خالق آزادي و دموكراسي:پيروز شديم و دوباره مشت محكمي زديم به دهان راستي هاي انحصارگرا.به همين دليل بيانيه اي را كه آماده كرده بودم براي پيروزي حزب چپ مردم سالار دادم منشي براي خبرگزاري پشت تلفن بخواند:«خانم ها و آقايان آزادانديش! خوشحاليم كه بار ديگر مشت محكمي بر دهان طالبان و تروريست هاي بنيادگرا زديد و با انتخاب نامزد آزادانديشان نشان داديد كه آن جناح چقدر انحصار طلبند.دراكولااند.سوسك اند.مردم له شان كنند.
اتحاديه رفقاي آزاد انديش
چندتنا آدم با اسم هاي عجيب و غريب مثل بنيري و دلاويز زنگ زدند و خزعبلاتي گفتند كه من نه اينها را مي شناخته ام،نه مي شناسم نه خواهم شناخت!شب با زري كنار در خانه يك ديگ كلجوشي گذاشتيم و بين اهل محل تقسيم كرديم با ورقه هايي كه نوشته بود:خفقان آن جناح باعث شده هميشه بدبخت باشيم و فقط كله جوش بخوريم.
يك شنبه 4/3/76:اصلا به نام خود دموكراسي!:به منش ام دستور دادم آگهي تبريك به دييس جمهور محبوب را در روزنامه هاي ايران،كيهان،جدول،بدنسازي تخصصي،ما زرد نيستيم،هنرپيشه هاي خوش تيپ و سلمان حوض نقلي(ويژه كودكان) و نشريه تخصصي مامايي،به قدر يك صفحه كامل چاپ كند.گاو صندوق اداره را باز كردم،گفتم:مردم خودشان انتخاب كردند،پولشان را در راه خودشان خرج مي كنيم.سي صد هزار تومان هم دادم برود يك دست مانتوي آلامُد(از همين تنگ و كوتاه ها)بخرد به جاي اين چادر.شب همسايه مان را كه پيرمردي نود ساله است به زور آوردم خانه و گفتم آقاي ديني!شما بزرگ مايي،بگذار آخر عمري دو كلام سواد يادت بدهم.داد كشيد من سواد دارم!گفتم اگر مي تواني بنويس:رابطه با آمريكا از نان شب و نطق صبح واجب تر است.خوش خط و خوانا نوشت.ضايع شدم!
دوشنبه 5/3/76:«democrossy»:امروز در كنگره شهدا و مبارزه با استكبار يك سخنراني افشاگرانه كردم.برايشان گفتم خودم دستخط يكي از بزرگان ديني-كه اسمش را به دلايل امنيتي نمي گويم- خواندم نوشته بود:رابطه با آمريكا از نان شب و نطق صبح واجب تر است.
« وصاياي حاج
وصاياي حاج آقا به آقازاده گرام 
- فرزندم،اگر تو را عزم سياست باشد كه بايد باشد،لاجرم حزبي بايد،كه حزب هم تو را سرمايه باشد و هم عقيده.
- پس اگر از راست باشد فوائد نگو دارد،اول آنكه هميشه بر سركار است چه چپ آيد و چه راست،چندين جاي از بهر خويش نگه دارد،دوم آنكه راست را ادعاي دين باشد و كس نتواند در كار ايشان مداخله نمايد كه او را بي دين خوانند و عوام الناس نيز ايشان را همواره دنبال كنند.
- و اگر چپ را گزيني نيز بس فوائد دارد،نخست آنكه به غايت مدرن است و نخبگان و روشنفكران و انتلكتوئل و از اين دست با اين همدستند،دوما آنكه اگر تو را خاري خلد و خطري پيش آيد پس فرار را توانستن و پناهنده شدن،كه اندر ولايت غرب هستند رجالي كه ايشان را بپسندند و در آغوش بفشارند و شغلي چندراديويي،تليفيزيوني،ماهواره اي به دست او دهند.
- و تورا سفارش مي كنم به سومين كه هم اول است و هم دوم،كه اگر كارگزاران را برگزيني تورا كفايت كند كه هم چپ است و هم راست،بزرگان اهل تسبيح تو را تسبيح كنند و بزرگان روشنفكر تو را رشد دهند،و تو در حكم پدر بر چپ و برادر بر راست خواهي بود.و به غايت مال دارند و قدرت و سرمايه.
- و اگر راست يا كارگزار باشي ،ايشان را از خود ندان ولي از خويش مران ،كه قهر ايشان تو را ضرر بسيار باشد.
- اي پسر اگر روزي تو را پرسيدند،ميز واجب است يا آرمان،بگو البته ميز بايد تا آرمان بماند،كه اگر رياست نباشد،توان ايستادن بر عقيده و آرمان نباشد.
- و اگر دانشجوي اصول گرا،تو را پرسيد كه مصلحت يا آرمان،وي را بگو كه اصول گرايي را اصل اول مصلحت است كه تا آرامش نباشد آرمان نيست !!!
آرمان نيست.
خاطرات خاطرات یک استاد !!!
شنبه 10/4/؟8
10روز از امتحان می گذرد.اما متاسفانه هنوز برگه ها را تصحیح نکرده ام.
دنبال برگه های پایان ترم گشتم،یافت نشد،کاشف به عمل آمد که خانم،همسر گرامی را عرض می کنم مشغول تمیزکردن سبزی بوده اند،از آنها به عنوان پوشش سبزی استفاده شده است.و الان در سطل آشغال موجود می باشد.
الحمدلله که این جفنگیات بالاخره به یک کار آمد و مفید واقع شد.از آنجا که وظیفه استادی ایجاب می کرد که میزان آگاهی و سواد دانشجویان سنجیده شود به دنبال برگه های میان ترم گشتم.پس از رنج بسیار و تلاش ناهموار،یافت شد.
از آنجا که می دانستم اگر برگه ها را تصحیح کنم،محال است کسی نمره بیاورد از خیر تصحیح برگه ها گذشتم.نگاه کردم هر کس بیشتر نوشته بود بیشتر نمره دادم-بی شرف ها می گویند فلانی برگه تصحیح نمی کند-خدا لعنتشان کند،ملاحظه شان استاد را نمی کنند،خیر سرمان مدرک دکترا گرفته ایم.
نمرات از1 تا 9 بودند.اندک نمراتی بواسطه ارفاق فراوان و بزرگواری استادانه از مرز 10عبور کردند.باشد که امیدوار شوند و در آینده تلاش بیشتری بر خرج دهند.
نمرات یکی دیگر از کلاسها هنوز در برد گروه موجود بود.اعترافاتی چند-بی اساس و بی پایه-به منشی گروه تحویل داده اند.حیف نیست خانمی به این نازی و مهربانی را به زحمت می اندازند.بیچاره با دست خودش اعتراضات را به دست من رساند.خواستم دستش را ببوسم،حیای استادانه مانع شد.
دانشجویی آمد دخترکی کم تلاش،نمره می خواست.البته نمی خواستم بدهم اما حیف است دختری با این کمالات،جوانیش را در دانشگاه و لابلای این جوانهای لاابالی تلف کند.نمره اش را 10 کردم.خداوند از ما راضی باشد.
-دو سه نفر آمده اند می خواهند 9شان را 10 کنم هیهات!!حق ملت ضایع می شود....
مگر آنکسی که خودش روی برگه 10 گرفته نباید با این تنبل ها فرق داشته باشد!!
-این پسره غلامی آمده،نمره می خواهد.مدتی است که درس نمی خواند.من که می دانم همه حواسش به این دختره نجاتی است!!کلاس ها را عموما غیبت می کند.باید بیافتد تا بفهمد زندگی به این راحتی ها نیست.تو که نمی توانی بار زندگی خودت را بکشی چگونه می خواهی دختر مردم را سرپرستی کنی؟؟
وظیفه پدرانه ام مانع از این شد که به او نمره بدهم.فقط به خاطر خوشبختی نجاتی...به خدا!!!...
خاطرات امپراطور دانشگاه های ایران
امروز یکی از افراد خیر و بانیان مدرسه ساز به دیدنم آمد.می خواست کار خیر بکند،خدا جزای خیرش بدهد ان شاءا...
عرض کردم چرا دانشگاه نمی سازید؟استقبال کردند.خداوند به همه توفیق خدمت بدهد.
قرار شد در ده... یک دانشگاه آزاد احداث کنیم .اعتراض کردند که آنجا جمعیت کم است و دبستان و مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود ندارد...
عرض کردم مشکلی ندارد.ابتدا یک دانشگاه آزاد می زنیم،دخترها و پسرها مشغول تحصیل می شوند. بطبع اینها با هم آشنا می شوند و اگر ما در آنجا به خوبی کارفرهنگی کنیم اینها با هم ازدواج می کنند و فرزندانشان بر جمعیت آنجا می افزایند.
سوال فرمودند:اگر آنها در ده نماندند و به شهر خود بازگشتند چه؟
عرض کردم:اولا که با این محاسبات ما، آنجا به سرعت شهر خواهد شد،ثانیا جواب شما مشخص است همان طور که دوره کارشناسی و کاردانی گذاشتیم،دوره کارشناسی ارشد و دکترا هم می گذاریم که هم ادامه تحصیل دهندو هم بعدا آنجا درس بدهند،اشتغال زایی و تولید علم شود.
بعد هم مدرسه غیر انتفاعی و شبانه روزی برای انجا می گذاریم،تا بچه ها وارد مدرسه شوند و این روند ادامه پیدا کند.رشته مهندسی هم می آوریم که بعدا همان جا کارخانه بزنیم و تولید کار شود.این همه فضا برای کار وجود دارد چرا ما کار نکنیم.البته کار باید همراه با توسعه و اعتدال باشد،البته بدون حضور کارگذار،کار وجود نخواهد داشت که البته کار هر کسی هم نیست و ما و دوستانمان سال ها تجربه داریم و البته سرمایه هم لازم است که ما داریم و یک سری چسزهای دیگر که به غلط از آن تعبیر به پارتی می شود و البته اینها زاییده کج فهمی عوام الناس است....
و خدا میداند که هدف ما فقط خدمت است .....
خاطرات یک رئیس
امروز یکی از روزهایی بود که به شدت به خلق ا...خدمت کردم.خداییش جزء ایام ا... بود.
فلانی آمد پسرش را معرفی کرد.پسرش یکی از نخبگان کشور است.مدرک لیسانس از دانشگاه زاهدان دارد.
می خواست کاندیدای شورای شهر بشود.عرض کردم حیف است جوان رعنا و تحصیلکرده ای مثل شما سرنوشت خود را به دست یک مشت عوام الناس گریگوری نفهم بدهد.اینها چه می فهمند کی خوبست،کی بداست.
یکی از روستاهای منطقه بزرگ است.دساتور دادم شهرش کنند،ایشان شهردار شوند.صحبت کردم با آقای.........یک دانشگاه آزاد بیاورند که ایشان تدریس هم بکنند کار علمی و فرهنگی هم بشود.یکی دو روستا از این طرف و آن طرف هم قرض گرفته ایم قرار شده به محض اینکه بخش درست شد،بخشداری را به ایشان بدهند.
حیف است آدمی با این همه کمالات،با این چهره کاریزماتیک و کاراکتر تکنوکراتیک و پرستیژ روشنفکری وقت خود را در شورا تلف کند،باید در سطح کلان کار کند. این همه مسئولین از فرار مغزها حرف می زنند ولی عمل نمی کنند،باید از من یاد بگیرند چطور جلوی پدیده خروج علم و فرار مغزها را گرفت!! بخدا !!!....
خاطرات یک مسئول
فردا آزمون استخدام منشی شرکت است.
منشی قبل آقایی بود که از تلفن بیت المال زیاد استفاده می کرد.دستور دادم اخراجش کنند.
دستور داده ام آگهی بزنند:
"به یک خانم منشی تحصیلکرده با روابط عمومی عالی نیازمندیم."
خانم باشد بهتر است.هر چه باشد بهشت زیر پای مادران است.از دامن زن است که انسان به معراج می رود.
خانم ها روابط عمومی شان بهتر است.برای شرکت هم مفید خواهد بود.ضمنا صبر و تحمل بیشتری هم دارند،باعث میشود که انسان در چنین محیط هایی بهتر به خلق خدا کمک کند.
-یکی دو نفر آمده اند که حجابشان خیلی افراطی است!!همین ها هستند که غلط و افراطی از این ارائه می دهند!!آدم جرات نمی کند سرش را بالا بیاورد ببیند منشی است یا ارباب رجوع!!
ردشان کردم رفتند!!
-خانمی آمد نسبتا جوان،زیبا می نمود،تحصیلکرده.مشکلش البته این بود که موقع نماز جماعت همه کارمند ها رفتند نمازخانه،ایشان مشغول صحبت با تلفن همراه بودند.البته تلفن همراه ایشان دلیل بر مرفه بی درد بودن ایشان نیست!!بهتر است منشی همواره در دسترس باشد،شاید مسئله ضرورییش آمد!!!
نمازشان را عرض می کردم،درست است نماز نیامدندولی خوب،ما که حق نداریم اموال بیت المال و فرصت های شغلی را فقط در اختیار یک قشر خاص قرار دهیم.فقط که نباید مذهبی ها استخدام شوند!!اصلا کی گفته اینهایی که ظاهر مذهبی دارند بهترند.شاید پدر و مادرشان خشکه مذهب بوده اند و اینها از آنها تبعیت کرده باشند!!
هدف این است:افرادی را که ظاهر مذهبی ندارند به راه بیاوریم.همین درسته که مانتویشان خیلی کوتاه است ولی من قول می دهم از امروز تا یک مدت کوتاه دیگر تحت تاثیر جو مذهبی حاکم بر اداره هدایت و نماز خوان شوند!!
راستی یادم رفت بگویم ایشان رسما استخدام شده اند.مصاحبه و اینها لازم نبود.البته سوالاتی چند پرسیدم.مشکل خاصی نداشتند.یک کم آرایششان غلیظ بود گکه آن هم ناشی از تربیت غلط جامعه است والا ذاتشان که پاک پاک است.
نمی شود قضاوت کرد.از فردا مشخص می شود...از فردا یک روز دیگر برای خدمت به خلق خدا شروع می شود.
ما از همان روز اولی هم که آمدیم ، کارمان یه خورده “خورده شیشه " که نه "شیطنت خاص انجمنی ها " را داشت.
این بود که دست به کار طنز شدیم و خلاصه حال خیلی ها را گرفتیم . البته خیلی های دیگر هم که شما باشید استفاده کردند که البته حق با شماست و " انتقاد از مسئولین حق مسلم ماست "
بنا براین صفحات طنز جداگانه «داستان خرها» و «داستان یک مملکت » و «خاطرات یک مسئول » را راه انداختیم تا شما ضمن مطاله فاتحه ای هم نثار روح مرحوم مغفور « جنبش دانشجویی » بنمایید.
الفاتحه .......
«مصاحبه با حاج آقای هسته اي»
متن مصاحبه خبرگزاری الحشره با جناب آقای « آقا پرور » یکی از مسئولین پرونده هسته ای ایران در سال های دور
- جناب آقاي.... بعضی شایعات حاکی از آن است که شما در یکی از سفرهای خود جهت مذاکره با اتحادیه اروپا، مدتی با یک خانم خارجی رابطه داشته ازدواج کرده و بچه دار شده اید تائید می کنید؟
آقا کمی خودش را جابجا می کند و سرفه ای کرده و می گوید:)
اولا شما خودتان می فرمائید این ها شایعه است و اصولا کار ایادی استکبار جهانی است که می خواهند چهره بنده را به عنوان یک چهره مذهبی تجاری سیاسی بین المللی که به حق نماینده شایسته ای برای مردم مسلمان و مومن کشورمان هستم و با معاملات موفق اقتصادی خود توانایی ملت ایران را در صحنه های تجاری جهان نشان داده ام خدشه دار کنند و به ما ملت قهرمان لطمه بزنند.
یعنی شما خبر را تکذیب می کنید در حالیکه همراهان شما در سفر هم آن را تائید کرده اند؟
غلط کرده اند. تف بر استکبار و ستون پنجم اش.
ولی خب اگر ما خبری را هم تائید نمی کنیم برای آن است که لزومی ندارد توده مردم بدانند.
اصولا ما نخبگان برخی دردها را داریم که توده عامه نمی فهمند و ما که قرار است به جای آنها بفهمیم و کار کنیم تحت فشار هستیم....
یعنی همین فشار ها باعث شد که شما....
فی الواقع بله، ما وقتی به این همه ماموریت های چند ماهه و چند ساله می رویم مدتها از ملت بزرگوار ایران و خانواده محترم دور هستیم.
من نمی فهمم وقتی ما خانواده را با خودمان می بریم شما پدر سوخته ها اعتراض می کنید اگر هم که آنها را نبریم و آنجا تشکیل خانواده دهیم اعتراض می کنید! ما مانده ایم چه کار کنیم از دست شما مطبوعات!!؟؟
یعنی شما تشکیل خانواده را تائید می کنید؟؟
پناه بر خدا، شما از آدم حرف می کشید!! کاری نکنید با داروی نظافت خودکشی کنم ها!! آبروی مملکت در خطر است!! سکوت کنید جانم!!
- آقاي... برگردیم سر اصل مطلب....
خب ما آنجا در مملکت غریب احساس تنهایی می کردیم و نیز دیدیم که این غرب چقدر منحط شده و علیرغم پیشرفت اقتصادی در سراشیبی سقوط اخلاقی افتاده است. این بود که تصمیم گرفتیم ضمن گفتگوی تمدنها و تعاملات بین المللی هم آنها را هدایت کنیم تا به راه راست بگروند و هم نسلی پاکیزه ایجاد کنیم که سایر افراد آن ملل غربی را نجات دهد همانطور که ما مردم خودمان را نجات دادیم.
ولی آقاي..... تا آنجا که ما شنیده ایم نه تنها آن خانم مسلمان نشده بلکه فرزندش را هم حضانت کرده و قصد دارد او را با فرهنگ غربی با بیاورد. نظر شما چیست؟
پناه بر خدا.... چه دروغ ها.... بر فرض که هدایت هم نشده باشد مگر انسان در عرض 1 سال هدایت می شود. خود ما هنوز نتوانسته ایم همه ملت را آدم کنیم!!!...
خاطرات يك رئيس دانشگاه
امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم بعد از ياد خدا يادم آمد كه قرار است «« همايش مسئولين پشتيباني كتابخانه هاي معاونت اداري سازمان فرهنگي هنري بخشداريهاي شرق استان »» در دانشگاه برگزار شود .
قبل از صرف صبحانه با مسئول ««آبياري زمين هاي باير مستعد چمن دانشگاه »» تماس گرفتم و قرار شد فعلا از آب شيرين دانشگاه براي شستشوي زمين و خيابان ها مايه بگذارند تا بعد .
سر راه از چند جا كه قرار است سنگ بشود عبور كردم و نظارت شد .
بين راه نگاهي بس ژرف به كتا بخانه بزرگ انداختم و ته دل آرزو كردم كه خداوند به همه بندگانش توفيق خدمت عطا فرمايد .
دانشجويي جلوي ماشين را گرفت و و راننده خواست با او دعوانمايد . عرض كردم لطفا تقاضايتان را به آقاي منشي بدهيد تا با رئيس دفترم هماهنگ نماين كه تادر صورت ممكن رفع مشگل شود و اگر لازم باشد در موقع لازم نگاهي به ان بيندازم ..
از صبح تا حالا كه موقع صلاه ظهر است كار چند تن از بندگان خدارا راه انداخته ام .....
يكي از مسئولين اداره ......... آمد و خواست پسرش استاد شود و من استقبال كردم .
براي مشايعت «« مديران ارشددفاتر فرهنگي دبير خانه تكريم ارباب رجوع »» هماهنگي شد . ساعت 10 براي استقبال از «« رئيس دانشكده آبياري گياهان دريايي دانشگاه بالا مزار قندهار »» به فروذگاه شتافتم .
هم اكنون كه اين را مينويسم سرو صدا از دفتر منشي مي آيد و به نظرم باز هم اين دبير انجمن اسلامي مستقل است كه گرد وخاك به پا كرده و من از در پشتي به نملاز خانه ميروم تا در يك حركت انقلابي و چريكي از دست او خلاص شو م و هم نمازم را بخوانم . بقيه مطلب باشد براي بعد......
اینها بسیجی هستند!!!!
صادق صبا (تحلیلگر شاسکول رادیو لندن) ببینید اینها یک سری حزب الهی و بسیجی هستند که می خواهند آشوب به پا کنند!! همین ها، همین بسیجی ها بودند که سال 58 سفارت آمریکا را در تهران تصرف کردند!!
رادیو فردا: دیروز در دانشگاه پلی تکنیک تهران عده ای از دانشجویان افراطی و با گرایشات تند مذهبی وابسته به انصار حزب ا... و احمدی نژاد با هجوم به دانشجویان مخالف حرکات تند و افراطی چند تن از ایشان را کشتند و عده ای را ربودند. تحقیقات و گزارش کامل به زودی از رادیو فردا ......... به دوستان خود بگوئید......
بیانیه جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه سيستان و بلوچستان
بسم رب الحاکمین و المسئولین
بار دیگر دست استکبار جهانی از آستین مشتی دانشجو نمای وابسته به جریانهای خارج از کشور و خیالتان را راحت کنم منافقین خلق درآمد و البته ما ملت قهرمان و همیشه در صحنه چوب توی آستینشان می کنیم تا مشت محکمی باشد به دهان استکبار و ایادی وابسته به آمریکای جهانخوار.
لذا بر خود فرض می دانیم که نکات زیر را اشاره نمائیم:
همه مسئولین خوب هستند و خوب بوده اند و خوب خواهند ماند.
مسئولین دانشگاه امیرکبیر اگر از ما هستند خوبند و اگر باز مانده های دولت قبلند باید بمیرند.
انجمن های اسلامی همگی ایادی استکبارند و باید محکوم روانه زندان و اخراج گردند.
هر تشکلی نقد ما را بکند دهنش سرویس خواهد شد.
هر کس بگوید ما فساد مالی داشته ایم و بلیط خرید و فروش می کنیم نوکر امپریالیسم است.
درست است که جامعه اسلامی انتخابات برگزار نمی کند اما به کوری چشم دشمنان جامعه همچنان مقتدر عمل خواهد کرد.
اگر چه من مشروط شدم و تعلیق هستم ولی جامعه را ترم های بعد زنده می کنم و خودم حال همه شما تشکلهای معاند را می گیرم.
ضمنا تا یادم نرفته همه احزاب راست خوبند بخصوص حزب مؤتلفه و عسگر اولادی و بادامچیان و بقیه حاجی بازاری ها و بروبچه ها....
سیاست ما عین خیانت ماست دیانت ما ا ند جنايت ماست
صفحه نخست