مدتی بود که خرداش با یکی از استادها درگیری پیدا کرده بود و از آنجا که خرها شاخ ندارند، سم به سم شده بود.
استاد مذکور که خیلی خودش را «خر شعور» می دانست خبر داشت که خرداش،سیاسی است و چون عقایدشان 90 درجه متفاوت بود،طبیعی بود که مثل دو تا خر به جان هم بیافتند.اما از آنجا که خرهای داستان ما،دانشگاهی بودند و دانشگاه جای خریّت کارهای خرکی نیست،این بود که خرداش سعی کرد مراعات کند و با احتیاط وارد عمل شود.
اما استاد که بورس یکی از دانشگاه های درجه 3 خارج بود و دروس « اصول خرینگی سیاسی 1و 2» را ارائه می داد با نامردی هر چه تمام تر خرداش را انداخت و مشروط کرد،این بود که خرداش قاط زد و در شماره بعدی نشریه این شعر را به چاپ رساند:
در این زمانه هر خری ندای علم می دهد
بدو نگر که همچو خر به باغ علم می پرد
گمان بَرَد خدای خر،همان خدای آدمیست
زهی خیال باطل اش که آبروی حق بَرَد
البته استاد مذکور برای عمل خودش استدلال داشت و می گفت چون مبنای کاری او فهم صحیح مطالب بوده و برگه امتحان خرداش حاکی از خرخوانی وی بوده و نه فهم او (بگذریم از اینکه نمی شود از خر انتظار فهم داشت)پس می بایست او از درس مردود شود.
اما این جواب جناب استاد آتش خریّت خرداش را تیز کرد به گونه ای که شعر زیر در نشریه وی به چاپ رسید:
هر دم از این باغ خری می رسد کرّهِ خرِ کله خری می رسد
از طرف دیگر جناب استاد «خرزانه»تهدید کرده بود که به عنوان مدعی العموم از نشریه شکایت میکند،خرداش میدانست که استادشان یکی از طرفدارهای دکتر «خروش» است .دکتر خروش به تازگی از خارج برگشته بود و کتابی منتشر کرده بود به نام « قبض و بسط خریت» ،خروش با این کار هامی خواست نشان بدهد که سرش توی آخور حکومت نیست و آزاد می اندیشد .
خرداش خیلی زود فهمید که اشکال از یکی دوتا استاد نیست بلکه مسئله از جناح های سیاسی حاضر در دانشگاه است و اگر میخواهد دانشگاه اصلاح شود باید جلوی افکار خارجی در دانشگاه بگیرد.این بود که تصمیم گرفت ، برود سراغ نقد بالا بالا ها و بخصوص « وزارت خرهای دانشگاهی »
صفحه نخست