انجمنی ها
از این تابلو تا تابلوی اعلانات بعدی بیشتر از 300 متر فاصله بود. پیرمرد ناچار دنبال یک درخت یا چیزی مشابه گشت تا کاغذ بعدی را بچسباند. چسب را باز کرد و روی کاغذ چسباند و یکدور دور کمر درخت پیچید. هنو تکه ای از آخرین بیانیه ای که روی همین درخت چسبانده بود به یک قطعه چسب آویزان بود. دوباره ورق ها را برداشت و چسب 5 سانتی اش را و سراغ تابلوی اعلانات بعدی که نزدیک محوطه خوابگاهها بود رفت. داشت کاغذ بعدی را می چسباند که صدای پرسید :چی می چسبونی حاج ابراهیم؟
پیرمرد که گویی به شنیدن این جمله عادت داشته باشد، بی آنکه سر را برگرداند آرام جواب داد: هیچی مهندس جان ، خودت که ماشاالله سواد داری بیا بخون.
جوان جلو آمد و یکی از کاغذ ها را از دست پیرمرد گرفت نخوانده برگرداند و گفت:باز چه خوابی دیده اند برای هم. و سرش را تکان داد و راهش را کشید و رفت.
پیرمرد گفت:چه میدانم چه خوابی دیده اند من فقط مرده شورم . و راهش را به سمت تابلوی اعلانات بعدی ادامه داد. سر راه سه چهار دانشجوی پسر سلامش کردند و همین که دیدند دستش پر از کاغذ است به سمت اولین تابلوی اعلانات رفتند تا کاغذ را بخوانند.
به خوابگاه 6 که رسید دید چند نفر دور تابلو جمع شده اند و دارند چیزی را می خوانند عینکش را جابجا کرد و کلمات روابط عمومی و دانشگاه را که درشت تر بودند تشخیص داد. آب دهانشس را قورت داد و جلو رفت یک کاغذ دست گرفت و گوشه تابلو هر چه کاغذ بود نگاه کرد و دنبال تاریخشان گشت . تسلیت از طرف هم اتاقی هایت ، فتوکپی به قیمت دانشجویی تایپ _حدیث از امام معصوم خدمات دانشجویی خیابان دانشگاه ... همه را به جز حدیث و اطلاعیه دانشگاه کند و روی زمین گذاشت . همه مشتاق بودند که ببینند پیرمرد چه پیغامی دارد.
لحظاتی بعد همه دور بیانیه جمع شده بودند و پیرمرد به در خوابگاه 5 رسیده بود.
خوابگاه 9 را هم زد و می خواست برود که یکی از راه دور داد زد : خسته نباشی آقا حاج ابراهیم .
برگشت و نگاهش کرد، امیر هوشنگ بود از بچه های انجمن : چی میزنی حاجی؟
_ بیانیه است آقا جان ، شما که باید بهتر بدانید.
_ بیانیه انجمن اسلامي ؟
_ آره آقا جان
_ نه من شهرستان بودم امروز صبح رسیدم. انجمن هم نرفتم. خبریه ؟
_ نمی دونم فکر کنم همش زیر سر این اطلاعیه است. و با دست اطلاعیه روابط عمومی دانشگاه را روی تابلوی خوابگاه نه نشان داد.
هوشنگ سر تکان داد و خسته نباشی گفت و شروع کرد به خواندن. پیرمردخوابگاه پسران را تمام کرد و راه افتاد که برود به سمت ساختمان کلاسهای اقتصاد .سر راه که از خیابان می گذشت یکی از بچه های انجمن ادبیات رو که به اسم نمیشناخت دید. جوان سلام کرد و گفت: سلام حاجی ادبیات رو ما صبح زدیم ولی همه رو کندند، دوباره داریم می ریم بزنیم. شما هم حواستان باشه حاج آقا، نذارید بکنند.
_من فقط بیانیه ها رو میزنم . برنمی گردم عقب که ببینم کنده اند یا نه.آقای مصباحی گفت این سی چهل تا رو بزن منم میزنم نیم ساعت دیگه هم باید برم خونه.
_اشکال نداره ،خودم به بچه های انجمن مهندسی می سپارم که مواظب باشند.شما برو یاعلی.
پیرمرد سری تکان داد. توی ذهنش به کلمه مرده شور فکر کرد و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد به سمت در اقتصاد حرکت کرد.
_ قبلا اینجا دانشکده مهندسی بود و اون طرف هم که الان دانشکده ادبیات شده است دانشسرای عالی بود یعنی اصلا این وری ها را راه نمی دادند آنجا،آنوقت ها از هم جدا بودند.دو تا انشگاه بودو این بچه هایی هم که هستند همه رشته شان دبیر بود.
اون وقتا_شما یادتان نمی آید _ آقتای عباسی نامی دبیر انجمن بود ،خیلی آقا بودنماز اول وقتش ترک نمیشد همه برنامه ها اون آقا صحبت میکرد همه احتراتمش را داشتندبیانیه میزد دانشگاه تکون میخورد اون موقع ها من جوون بودم نیم ساعته هه بیانیه ها رو از مهندسی تا ساختمان اقتصاد میزدم .برمیگشتم برم خونه میدیدم همه اش سرجاشه که هیچ دو نفر دارن میخوننش.شاید یکی دو هفته میگذشت کسی اونا رو نمیکند اما الان هنوز نرفتم از اونجا میبینم که دارن میکننش.دانشجوام دانشجوهای قدیم...
البته آن موقع هم همین بچه ها بودن یعنی هرچی بچه مسلمون و باخدا و چیزفهم بو می آمد انجمن .یه دانشگاه بود و یه انجمن یکی مهندسی و یکی اقتصاد .دانشسرای عالی هم انجمن داشت منتها جدا.گاهی میآمن اینجا،گاهی با هم بیانیه میدادند. هوای همیدگرو داشتن .اما الان همه چی تغیر کرده بابا جان.از رئیس دانشگاه گرفته تا ..
_تا ما هم حاجی؟
_نه حاجی جان،شما همون هایید.دوره زمونه عوض شده .حاجی،اون موقع ها شبای جمعه اینجا دعای کمیل می ذاشتن.یه جوونی بود نورانی،اصفهانی بود.اسمش علیرضا شمس آبادی ،شهید شد می آمد دعای کمیل میخوان اشکت رو در می آورد.من دست زن و بچه هامو میگرفتم می آوردم جلسه دعا ،الان دیگه از اون خبرا نست._حاجی ماهم یریم دعای کمیل ولی دیگه تو انجمن اسلامی نیست تو مسجده .چه فرقی میکنه بچه ها همون بچه هان .
_میترسم حاجی ، میترسم اون بچه ها دیگه تکرار نشن، که نمی شن. اونا کارشون درست بودکه همشون گذرنامه گرفتن ،رفتن بهشت. شهید شدن چند تاشون .
نگاهش را به عکسهای بالای سرش می کند و اشک را با دستمال پاک میکند.
من که سالش یادم نیست اما دخترم اون موقع تازه رفته بود مدرسه که یادمه دبیر انجمن یه جوونی بو به اسم آقا مهدی _مهدی سرافراز_ که سرافراز هم شد و سرش در راه امام حسین داد.دو سال دبیر انجمن بود درساش که تموم شد مدرکشو که گرفت رفت جبهه .خدارحمتش کنه.هرچند که اونا بهشتین.
می رسد به در دانشکده و یک کاغذ در می آورد و شروع میکند به چسباندن بیانیه ها .کسی دور و بر نیست کاغذ ها را زمیم میگذارد و از لای عینک ته استکانی اش سعی میکند اطلاعیه روابط عمومی را که همه جا نصب شده بخواند:
"نظر به واضع اخیر تشکل انجن اسلامی دانشجویان دانشگاه مبنی بر اعلام جدایی این تشکل از تشکیلات سراسرس مطبوع خود در دفتر تحکیم وحدت ، هیئت نظارت بر تشکلهای دانشگاه، انجمن اسلامی دانشکده اقتصاد را تا اطلاع ثانوی به حال تعلیق و از نظر ریاست دانشگاه هرگونه برگزاری برنامه توسط این انجمن و انجمنهای دانشکده های دیگر تا اعلام رای نهایی درباره دیگر انجمنها ممنوع میباشد.
لذا برنامه راه پیمایی 13 آبان امسال توسط روابط عمومی دانشگاه و بدون دخالت تشکلها برگزار میگردد.11/8/77 "
چشمهایش وسط بیانیه سوزش می گیرند.نگاهی به اطرافش میکند و وقتی میبیند کسی دور و برش نیست اطلاعیه را میکند و به جایش بیانیه یزند .یکی از دور داد میزند :چی میزنی حاج ابراهیم؟
دلش هری می ریزد .دستانش شروع به لرزیدن می کنند. دهانش قفل شده است. آب دهانش را قورت میدهد و بی آنکه سرش را برگرداند به حمت میگوید:هیچی قربان . ماهیچ کاره ایم. ما مرده شوریم....
_مرده شور چیه حاجی، ما مخلصتیم.. شما ده دوازده تا دبیر انجمنو کفن کردی ،همین روزاست که مارو هم کفن کنی حاجی !!
صدا آشناست .بخصوص که دست مهربانش را روی شانه پیرمرد میگذارد.
پیرمرد که انگار آب سردی رویش ریخته باشند برمیگردد و وقتی جوانب 5_24 ساله را می بیند که به او لبخند زده است آرام می شود .
_شما که مارو ترسونی آقا منصور. دلم هری ریخت.
_چرا بترسی حاجی جان .کار خلاف که نمیکنی؟ خدا خیرت بده. اگر هم عقوبتی داشت مال ما، ما گردن می گیریم.
پیرمرد آرام لبخند می زند و همان جا روی پله می نشیند.
_چسبت تمام شده حاجی؟
نگاهی به چسب میکند تقریبا چیزی از آن نمانده.
_شما همین جا باش من یرم تا سر خیابون یکی می گیرم و برمی گردم.
_مگه تو انجمن ندارید؟ تو دفتر اقتصاد ؟
_نه حاجی مثل اینکه یادت رفته تو جنگيم ها ،ديروز دفتر اقتصادو پلمپ كردن.
پيرمرد آهي ميكشد.
_بابا جان من با همين چسبي كه هست دو تاي ديگه رو ميزنم شما برو و زود برگرد.
جوان سري تكان مي دهد و بدو مي رود. پيرمرد هم بلند ميشود و سراغ تابلوي اعلانات طبقه اول ميرود.ده سال است كه كمابيش كارش همين الست .در كنار اطلاعيه ها ي اداره فرهنگي دانشگاه كه بايد هر روز سرتاسر دانشگاه بزند گاهي براي بچه هاي انجمن هم بيانيه ها و تبليغاتشان را ميزند و پول كمي ميگيرد.به جز هشت سال پيش كه كمونيستهاي قديم رنگ عوض كرده بودند و بعد از جنگ يكهو همه با ادعاي ليبرال مسلكي آمده بودند مدرك بگيرند و برخي هاشان يك جوري خودشان را توي انجمن جا زدند.اين بود كه بين انجمن مهندسي واقتصاددعوا افتاد و پيرمرد هم كه از اين حرفها سر در نمياورد يك مدت برايشان چاي هم نمي برد چه برسد به بيانيه.هرچند كه حاضر بودند ماهانه پول بيشتري به او بدهند.
اين حرفها راحع ليبرال ها و كمونيستها را هم سال بعدش كه بچه مسلمانها انجمن را پس گرفتند و جاي عكس احمد زاده ها عكس شريعتي را زدند از دبير جديد انجمن شنيد وگرنه چه ميدانست كه ماركسيستها چه فرقي با ليبرالها دارند.
اما فرق بچه مذهبي ها را خوب ميفهميد دهرچند كه خيلي ها ادعاي مسلماني و ظاهر موجه داشتند.اما نماز روزه شان براي چيز ديگري بود.
_بيا حاجي ،اينم چسب ،چند تا از اون بيانيه ها را هم بده تا برم ببينم اگه كنده اند با بچه ها دوباره امشب يك سري بزنيم.
پيرمردي سري به رضايت تكان مي دهد.جوان قصد رفتن ميكند كه پيرمرد انگار چيزي يادش آمده باشد مي پرسد:آقا مصباحي اينو نوشتيد اذيتتون نكنند؟
_چه اذيتي؟
_در انجمن مهندسي رو هم ممكنه ببندند؟
_نه حاجي نمذاريم.تا من دبير انجممنم نمذارم.اقتصادو هم خود بچه ها كوتاهي كردند.بهشون گفتم شب تو دفتر بخوابيد نذاريد درو پلمپ كنن.
_حيف شد.وسايلتون چه كردند؟
_هيچي همون جاست.نذاشتن ببريم مهندسي ،فقط عكس شهدا رو برداشتيم كه اونا رو هم ميزنيم تو راهرو اصلي دانشكده تا همه بفهمن چي شده.
پيرمرد افسوس ميخورد وقتي يادش مي آيد كه صاحبان اين عكسها چه كساني بودند.بارها قاب عكسها را گردگيري كرده بود بي آنكه كسي به او بگويد.بي آنكه پولي بگيرد يا حتي به وظيفه اداري او ربطي داشته باشد.چايي براي بچه هاي انجمن هم همين طور.مي بايست هرروز ساختمان امور فرهنگي را باز ميكرد و شب هم ساعت ده اتاق ها را چك ميكرد كه خالي باشد و برق ها را خاموش ميكرد به جز يك چراغ كه تا صبح روشن بود.در را قفل ميكرد مگر مواقعي كه بچه هاي دفتر مركزي انجمن كاري داشتند يا جلسه اي بود.قفل در را به خودشان ميداد و ميرفت به خانه اش كه كمي آن طرف تر داخل سرايداري بود.
يادش مي آمد وقتي كه آخرين دبير انجمن مي خواست برود همه مهرهاي تسويه حساب را كه گرفت آخرينم مهر را كه مهر انجمن بود خودش زد و داد به دبير جديد انجمن كه همين منصور بود تا امضا كند.همان جا همه چيز را تحويل او داد دو ركعت نماز داخل انجمن خواند دست روي تك تك قاب عكسها كشيد و دفتر يادداشتهاي انجمن را نوشت و امضا كرد. بعدها منصور برايش خواند كه چه نوشته بود. چيزي شبيه وصيت نامه كه روزي كه از انجمن و از دانشگاه رفت روز مرگ اش بود انگار، آنگونه كه او نوشته بوددر همان نصف صفحه.
قيافه تك تك بچه هاي انجمن جلوي چشمهايش آمد،همه دبيرهاي انجمن از قبل از انقلاب كه آبدارچي دانشكده مهندسي بود و كمتر به ايجا رفت و آمد مي كرد.از ذكايي كهجزو مجاهدين خلق شد و بعدها اعدامش كردند از مرتضوي كه هميشه با او و مهدوي كمونيست بحث مي كرد و سر همين بحث ها آخر وسط خيابان ترورش كردند ، از اكبري زادگان كه شهيد شد و از فاطمي و قدس نيا كه همين جا استاد شده اند و يادشان رفته كه روزي چه آرمان و عقايدي داشته اند.آهي ميكشد و ته دلش ميگويد : اي دنياي قدار.
_آي پيرمرد چي داري ميزني اينجا؟
رد كت و شلواري كه به نظر استاد مي آيد تمام قد جلوي او ايستاده و كاغذ هاي دست را نگاه ميكند.
هيچي آقا من هيچ كاره ام .
_ بده ببينم پيرمرد.
كاغذ را ميگيرد و به محض خواندن سرخ ميشود ميخواهد داد بزند كه دو تا از بچه هاي انجمن از راه مرسند و يكي شان ميگويد: آقاي دكتر بيانيه مال ماست.اين آقا داشت تابلو را تميز ميكرد.
_شما دست برنمي داريد از اين كارهاتان .برويد خوابگاه درستان را بخوانيد.شما را چه به سياست.حتما بايد اخراجتان كنند؟
بيانيه ها را از پيرمرد مي گيرند و به لبخند ميزنند._حرف حق است آقاي دكتر.ميزنيم حتي اگر اخراجمان كنند.شما ميخواهيد دفتر انجمن را بگيريد،بگيرير ما از انجمن برون نميرويم.
مرد زير لب غرولند ميكندو ميرود.پيرمرد راه مي افتد به سمت خوابگاه دختران كه باقيمانده بيانيه ها را بزند.اخرين مقصد تابلوي اعلانات دم در خوابگاه است.به آنجا كه ميرسد و قصد ميكند چسب را باز كند ناگهان صداي اتومبيلي كه كنارش ترمز ميكند را مي شنود.
_چيه باز حاجي،چي داري ميزني؟
مسئول حراست است.
_ ببخشيد آقاي مهندس نشناختم ماشين نو مبارك.
مرد اخم ميكند.
_مگه نگفتم واسه اينا بيانيه نزن؟بايد حتما احضارت كنم دفتر حراست؟
_نه آقا ما چكاره ايم ما مرده شوريم..
_مرده شور اين حرف زدنت رو ببرن،يه نسخه از اون بيانيه رو بده ببينم .فردا هم بيا دفتر من تا تكليفت رو مشخص كنم.
برگه را بدست او ميدهد.راننده گاز ميدهد و ميرود.پيرمرد كه ترسيده برگه ها را بر ميدارد كه برود خانمه كه عليمحمد طباطبايي از راه ميرسد و بيانيه را ميخواند .
_حاجي كجا؟خسته شدي بده خودمون ميزنيم.
10 سال كه بچه هاي انجمن مهندسي كه او را مي شناسند و خرج اهل و عيالش را مي دانند برايش مقرري تعيين كرده اند كه آخر ترم از پول كاردانشجويي شان به او ميدهند تا كارهاي اين مدلي انجمن را انجام دهد.هرچند كه كه آخرش خودشان از درس و كلاسشان ميزنند و بيشتر كارها را انجام ميدهند.انجمني هاي ادبيات كه درسهايشان شب امتحاني است خودشان كارا را انجام ميدهند و گاهي هم كمك دست پيرمرد ميشوند.
پيرمرد هم أدم پولكي نيست.توي دلش هزار بار به خودش فحش ميدهد كه بايد فحش امثال مهندس رضوي حراست را بشنود يا اينجوري زيرابش را توي دانشكده اقتصاد بزنندكه آنجا بيانيه ميزده.اما دلش به اين خوش است كه وقتي قيافه هاي معصوم بچه هاي انجمن را ميبيند ياد عكسهاي شهداي انجمن مي افتد.
عكس هاي قديمي جور ديگري اند ،همه قشنگي انجمن به همين عكسهاي شهداست كه زيرشان نام شهدا محل تولد و شهادت رشته تحصيلي و تاريخ شهادت را زده اند.
اكثر شهدا رشته هاي فيزيك و رياضي و شيمي اندكه شهداي دانشسراي تربيت معلم اند كه الان دانشكده علوم و ادبيات شده و از هم جدا شده اند.
انجمن هم انجمنهاي قديم.البته اگر انجمني بماند .از وقتي دكتر پرويز پسرش را به زور وارد انجمن كرد و او هم انجمن را به جنگ و دعوا كشاند هر كاري كرد جز براي خدا و از انجمن هر چيزي ماند جز اسلامش ،لابد ديگر بايد فاتحه اش را خواند چقدر منصور خون دل خورد تا توانستند ازانجمن بيرونش كنند و دوباره همه چيز برگشت سر جاي اولش.
پيرمرد خودش هم نمي داند براي چه چيز اينجا مانده است.
عليمحمد بيانيه ها را بر ميدارد و با ناخنش دنبال سر چسب مي گردد . يكي دو نفر دور بيانيه جمع شده اند و دارند با هم بحث مي كنند.يكي دو نفر ديگر هم اضافه مي شوند .يكي ميخواهد بيانيه را بكند كه عليمحمد ميدود و دخالت ميكند.دعوا بالا ميگيرد و از آن طرف سر و كله ماشين مهندس رضوي حراست هم پدا ميشود كه ترمز ميكند و جلو تر نمي آيد.
پيرمرد عليمحمد را مي بيند كه زير دست و پا افتاده و بيانيه هايش را ميگيرند و به داخل جو پرت ميكنند. سر و صورت عليمحمد خوني شده است و پير مرد تنها كاري كه از دستش بر مي آيد اينست كه با تمام توان فرياد مي زند: كشتند... سيد اولاد پيغمبرو كشتنن... جوون نازنين كشتند.
صفحه نخست