
چون زنده ايم خونمان در شيشه كنند
آقاي دكتر قفسي كه برايمان ساخته ايد،زياد از حد رنگين است اما اين رنگ و لعاب،لگام بر دهانمان نخواهد شد و نخواهيد توانست ما را ساكت ديدن.
آقايان،از مرغ عشق جز نوحه سرايي بر نمي آيد،توقع تداشته باشيد طوطي شكرشكن شما شويم و زبان به تكرار مراد دل شما بگشاييم.
اين مرغي است كه شب هنگام مي گريد و سحر مي خيزد و روز مي شورد،تكرار ايام از ما روزمرگي نمي سازد.
استاد،انتظار نداشته باشيد از سوختن ما،خاكستر مرگ بماند كه در شيشه سكوت آوريد،كه پيش از اين خونمان در شيشه كرده ايد.
ما ققنوس صفت از خاكستر بر ميخيزيم و مرگ را بر خنده مي نشينيم كه بقاي ما در فناي نسل هاي شكست خورده و به پايان رسيده است.
استاد،مرغ حق،شرقي و غربي ندارد،راست و چپ نمي شناسد،كه آسمان ملك پادشاهي اوست،در قفس بگشا كه اين پرنده براي تو بازيچه نخواهد شد.
صفحه نخست