تبليغاتX
16 آذر - داستان خرها
انجمن اسلامی دانشجویان 1358

                                                   داستان خرها ۱


«خركار» و «خرناز» بعد از كلي در‌ به ‌دري توانستند پايين جنگل، آنجايي كه درختها تقريباً كچل بودند، طويله‌اي دست و پا كنند. پسرشان «خرداش» كه ديگر داشت براي خودش مردي مي‌شد از اينكه ديگر طويله‌اي دارند كه حداقل شبها از سرما نمي‌لرزند، خيلي خوشحال بود ... كم‌كم «خرداش» داشت به طويله جديد عادت مي‌كرد. ولي يك روز كه با بچه‌هاي محله‌شان رفته بودند بالاي جنگل، چشم «خرداش» به طويله مجللي افتاد. نتوانست توي طويله را ببيند ولي از در و ديوارش فهميد كه بايد آن تو خيلي خبرها باشد. توبره‌هاي مخملي و خوشرنگ، پر از يونجه صادراتي، سطلهاي طلايي پر از آب، سيب‌هاي درشت و .... «خرداش» پس از كلي پرس‌وجو فهميد اين خانه مال «خرخان» است كه با زنش «خربانو» و پسرشان «خرزاد» در آن زندگي مي‌كنند. بعد از اين ماجرا بود كه زندگي توي طويله خودشان برايش سخت شد.

***

چند ماهي از سكونت خانواده «خركار» توي طويله جديدشان نمي‌گذشت كه همسايه‌دار شدند. اين همسايه خانواده‌اي بودند كه تا قبل از اين مثل خانواده «خركار» جاي ثابتي براي زندگي نداشت. آنها درست كنار طويله «خركار» طويله‌اي براي خودشان دست و پا كردند. اين خانواده دختري داشت به نام «خرنوش» ... اولين باري كه «خرداش»، «خرنوش» را ديد وقتي بود كه داشت توي اثاث‌كشي به آنها كمك مي‌كرد. وقتي چشمشان به چشم هم افتاد، احساس كردند كه قلبشان دارد از سينه بيرون مي‌زند و مي‌خواستند بلند بلند «عرعر» كنند ولي در حضور بقيه رويشان نشد و جلوي خودشان را گرفتند ... علاقه «خرداش» به «خرنوش» روز به روز بيشتر مي‌شد تا اينكه يك روز «خرداش» بعد از كلي ور رفتن با خودش و دم چرخاندن، بالاخره خجالت را كنار گذاشت و ماجرا را به مادرش «خرناز» گفت. ولي همان شب كه پدرش از سر كار برگشت، اين جواب را شنيد كه «حالا فعلاً كه وضعمان خوب نيست. يك خُرده صبر كن كمي دست و بالمان باز بشود، بعد يك فكري مي‌كنم».

***

«خرداش» مي‌دانست كه «خرنوش» هم به او علاقه دارد. به خاطر همين با خيال راحت به خودش قبولاند كه تا بهار صبر كند. بهار سال بعد بود كه آن حادثه تلخ براي «خرداش» اتفاق افتاد. يك روز اول بهار كه «خرداش» براي كمك به پدرش رفته بود بالاي جنگل، با كمال ناباوري «خرنوش» را با «خرزاد» ديد. اول تصميم گرفت برود و سمهاي خرزادِ سوسول را خُرد كند اما بخاطر ترس از محافظ‌هاي «خرخان» از اين كار منصرف شد ... تعقيبشان كرد، دوتايي «عرعر»كنان و «جفتك‌»زنان با هم راه مي‌رفتند و حرف مي‌زدند تا به در طويله پدر «خرزاد» رسيدند. وارد طويله شدند و در را بستند. «خرداش» خودش را چسباند به در و گوشش را تيز كرد. اول چيزي نشنيد ولي بعد از چند دقيقه صداي ترانة «توخيلي خري   دل از من مي‌بري» بلند شد. بعد از اين ماجرا بود كه «خرداش» ديگر دور «خرنوش» را خط كشيد. يكسال گذشت و هنوز «خرداش» مجرّد بود. يكشب كه خانواده «خركار» مشغول شام خوردن بودند، سر و صداي خانه بغلي بلند شد. «خرداش» سرش را از پنجره طويله بيرون بُرد و گوشهايش را تيز كرد. صداي «خرنوش» را شنيد كه با گريه مي‌گفت: «من كه از اول گفتم اين «خرزاد» اصلاً خر نيست. هيچي سرش نمي‌شود. هِي شما گفتيد اين حرفها چيه؟ خر، خره ديگر! پسرِ «خركار» و پسرِ «خرخان»‌ ندارد كه! فقط چيزي كه هست «خرخان» خرش مي‌رود و وضعش هم توپه ...»
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:44  توسط شوراي مركزي انجمن  | 

 
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
<-LinkTitle->
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->

آرشیو موضوعی
<-CategoryName->

نویسندگان
<-AuthorName->

پیوندها
<-LinkTitle->

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM